داوود صمدى آملى
44
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
است و لذا يقين شامل اعتقادات غير كشفى نمىشود . چه بسا ممكن است براى انسان اعتقادى بوجود آيد ولى اين اعتقاد كشف از واقع نكند يعنى مطابق با واقع نباشد در اين صورت ، به چنين اعتقادى يقين نمىگويند . و چون حرف از كاشفيت به ميان مىآيد پس انسان در مقام يقين بايد يكپارچه در متن واقعيت قرار بگيرد نه در خيالات و وهميات ، بطوريكه مثلا هروقت حرف مىزند طورى سخن بگويد كه گفتههايش كاملا با واقعيات مطابقت داشته باشد . فرمودهاند : در يقين بايد دو جزم داشته باشيم : يكى جزم به ثبوت محمول براى موضوع و ديگرى جزم به امتناع سلب محمول از موضوع ، بطوريكه هيچكدام از ايندو قابل زوال نباشند . ما در حاشيهء اين قسمت از عبارت نهاية الحكمة نوشتيم : و اليقين يتألّف من امرين احدهما جزم بثبوت المحمول للموضوع جزما لا يزول و ثانيهما جزم بامتناع سلب المحمول عن الموضوع جزما لا يزول . لذا در سوره توحيد فرمود : قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ . تمام قضاياى حمليه و سلبيه اين آيات برگشت به آن « هو » مىكند و به تعبيرى اين « هو » موضوع تمام اين محمولات است . الوهيت و احديت و صمديت براى « هو » ثابتند و براى اعتقاد پيدا كردن به اين ثبوت كه عين متن واقع است بايد جزمى زائل نشدنى به ثبوت اين محمولات براى « هو » و همچنين جزمى زائل نشدنى به امتناع سلب اين محمولات از « هو » داشت . حضرت علامه طباطبائى در اول حاشيه بر كفاية الاصول در اين مورد مىفرمايد كه مراد از يقين : هو العلم المركب الذي عرف بانه العلم بأنّ كذا كذا مع العلم بالفعل او بالقوة القريبة منه بانه لا يمكن ان يكون كذا . پس آنكه بقا دارد يقين است . غير از يقين هيچ چيزى اعم از شكوك و