داوود صمدى آملى

31

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

چه بسا افرادى هستند كه اساس فلسفه خود را بر شك نهاده‌اند . البته از نظر سير علمى و عملى مسائلى در اين ميان مطرح است كه حضرت آقا در جلد دوم معرفت نفس بحث آن را پيش آورده و در بعضى جاها آن را تصديق فرموده‌اند . اما اين به آن معنى نيست كه انسان ، اساس فهم و علم را بر شك بنا كند . اصلا چرا بايد از مبناى شك بالا برويم ؟ ! چرا اساس علم ، يقين نباشد ؟ ! و لذا جناب علامه اساس فلسفه را بر حقيقت گذاشته و فرمودند : انا معاشر الناس اشياء موجودة جدا ، حتى يك كودك هم به محض احساس گرسنگى ، با گريه كردن از پستان مادر طلب شير مىكند و اصلا تأملى نمىكند كه ببيند آيا اين احساس گرسنگى و يا آن شير و پستان مادر واقعيت دارد يا نه ؟ معلوم است كه ادراك واقعيت در متن تمامى موجودات تعبيه شده است . از طرفى اصل محال بودن اجتماع نقيضين مربوط به علم فكرى منطق است و اصلا مربوط به علم شهودى نيست ، يعنى كسى مىتواند به اين اصل اعتراف داشته باشد كه در مقام تفكر با تشكيل يك قياس به صحت آن راه يابد و حال اينكه مىبينيم تمامى موجوداتى كه اندكى شعور دارند ، اصل واقعيت را پذيرفته و به طرف آن حركت مىكنند ، لذا گرگ چون آهو را مىبيند براى گرفتن آن اقدام مىكند . پس اگر جناب شيخ الرئيس فرمود : اساس همهء علوم بر محال بودن اجتماع نقيضين است ، مرادشان اين است كه اين اصل ، اساس همهء علوم فكرى است نه علوم شهودى و حضورى ، و گرنه من به ذات و صفات و افعال خودم علم حضورى دارم و اصلا در مقام فكر كردن به اين امر نيستم كه اجتماع نقيضين محال است يا نه . اگر هم مىگويى علم به محال بودن اجتماع نقيضين در تمامى موجودات است ، سرّش اين است كه اين علم به اصل واقعيت اشياء كه علمى شهودى است برمىگردد . پس آنكه اصل و مبنا قرار مىگيرد علم شهودى اشياء