الشيخ حسين الحقاني
8
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
و باز سابقا شناختيد كه اين قول كه ماهيّت در عدم خود نياز به غير خود دارد يك نوع مجازگوئى است ( چرا كه اين گونه نيست كه ماهيّت معدوم واقعا محتاج و نيازمند به غير باشد و عاملى در كار بوده ، سبب معدوم بودن آن شده باشد بلكه ) حقيقت نياز ماهيّت در عدمش به غير خود به اين معنى است كه از ارتفاع غيرى كه ماهيّت در وجود و تحقّق خود به آن نيازمند است از ارتفاع وجود ماهيّت جدا و منفكّ نيست زيرا وجود ماهيّت بر وجود غيرمتوقّف است ( به جهت آنچه كه گفتيم كه ماهيّت در ذات خود وجود را ندارد ) و بديهى است كه اين توقّف به ملاحظهء وجود غير است زيرا معدوم ، شيئيّتى ندارد ( تا بگوئيم اين توقّف به ملاحظهء شىء معدوم مىباشد ) . پس وجود ( غيرى ) را كه وجود ماهيّت بر آن متوقّف است بنام « علّت » مىناميم و شىءاى كه وجود آن متوقّف بر علت خودش است آن را « معلول » مىگوئيم . مجعول علّت ، تنها وجود معلول است « 1 » ( توضيح آن اينكه ) مجعول علّت و اثرى كه علّت در معلولش بجاى مىگذارد ( به حسب احتمال عقلى از سه چيز خارج نيست : ) يا وجود معلول است يا ماهيّت معلول و يا موجود گرديدن ماهيّت ( يعنى صيرورت ) ( و بديهى است كه ) مجعول ( علّت ) محال است كه ماهيّت ( معلول ) باشد زيرا : اوّلا : سابقا گذشت كه ماهيّت ، امرى اعتبارى است و آنچه را كه معلول از ناحيهء علّت وجود ، بدست مىآورد ( قطعا ) امر اصيلى است ( پس نمىتواند مجعول علّت ، ماهيّت معلول كه يك امر اعتبارى است بوده باشد ) . ثانيا : علّيت و معلوليّت يك رابطهء عينى ( واقعى ) خاصّى است بين معلول و علّت ( به اين معنى كه معلول عين ارتباط به علّت و تعلّق به آن بشمار مىرود مثل نور و روشنائى آن ) و گرنه لازم ميايد تمام اشياء ، علّت تمام اشياء و ( نيز ) تمام اشياء معلول تمام اشياء باشد ( و اين
--> ( 1 ) - اسفار ج 1 ص 396 و ص 423 و ج 2 ص 380 و 382 - شوارق فصل اوّل ص 35 . ( شارح )