الشيخ حسين الحقاني

مقدمهء شارح 2

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

مثلا زنبور عسل نمىتواند توجيه كند كه چرا شيرهء گلها را مىمكد ؟ ولى مسلّما مىتواند جزئياتى را درك كند كه ادامهء زندگى او وابسته به اين نوع دركها است عناصر اصلى اين شناسائى سطحى تنها درك صور جزئيّه است . يقينا فن فلسفه ، داخل در اين سطح از شناسائى نيست گرچه اين مقدار از شناسائى را نيز دربر دارد . 2 - معرفت علمى اطلّاعاتى است مربوط به كلّ حوادث و در حقيقت وجه اشتراك و جهت جامع بين عدّه‌اى از افكار مربوط به اوصاف عمومى پديده‌ها است . اگر شناسائى سطحى ، تكامل يافته و افزايش پيدا كند در يك مرحله به جائى ميرسد كه معلومات انسان لااقّل در مورد يك موضوع باهم متّحد و قابل تعميم است و خصوصيّت و ويژگى اين مرحله از شناسائى درك صور كلّى است باين‌ترتيب كه از مطالعهء جزئيات و مصاديق آن به كليّات مىرسيم مثلا مىدانيم هر شىء سنگينى از بالا بيفتد ، به زمين سقوط مىكند ، اين يك معرفت علمى است يعنى بين سنگينى يك شىء و سقوط آن به زمين ، رابطه علّى و معلولى وجود دارد ، اينجا است كه علماء و دانشمندان ادّعا مىكنند كه علم ، معرفتى است جمعى و جهانى در امور كلّى و ديدگاه « سقراط » از علم اين گونه است كه « علم فقط به كليّات تعلّق مىگيرد مثلا احكام رياضيّات يا هندسه و غير ايندو از علوم » . در تحقيق و بررسى در رابطهء فلسفه با ساير علوم به اين نتيجه مىرسيم كه فلسفه مساوى با اين نوع شناسائى يعنى معرفت علمى نيست گرچه معرفت علمى نيز داخل در فلسفه بوده ، و بنيان فلسفه بر علّت و معلول و قوانين عقلى مربوط به آن قرار داده شده است . پس موقعيّت فلسفه در ميان ردهء علوم چيست ؟ پاسخ اين است كه فلسفه ، عبارت از نظريّات كلّى متكّى بر قواعد علمى دربارهء ذهن و جهان و به عبارت ديگر فلسفه عبارت است از علم به احوال موجود از اين‌جهت كه موجود است و به تعبير دانشمندان عصر جديد ، فلسفه همان حيات درونى انسان و رابطهء آن با جهان خارج مىباشد ، فلسفه از جهان نامرئى صحبت مىكند از آلام و اراده‌ها - استدلال‌ها - خاطره‌ها و شهوات و . . . روى اين ملاحظهء فلاسفه ، فلسفه را به سه دسته تقسيم كرده‌اند :