الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
52
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
مقصود از اين كلى همان كلى در مقابل جزئى است ؛ يعنى ، در همان معناى منطقى خود به كار رفته است ؛ احوال كلى يعنى احوالى كه جزئى نيستند ؛ احوالى كه به شخص معينى اختصاص ندارند . دليل كليت اين احوال و محمولات اين است كه ، چنان كه گفته شد ، روش تحقيق در فلسفه برهانى است و مقدمات و نتايج برهان هميشه كلىاند ، نه در مقدمات آن از قضاياى شخصى استفاده مىشود و نه نتيجهء شخصى بهدست مىدهد . جزئى - يعنى شخص - زائل مىشود در حالىكه مقدمه و نتيجهء برهان بايد دائمى باشند ؛ لهذا كلىاند نه جزئى ؛ به گفتهء منطقدانان « الجزئى ليس بكاسب و لا مكتسب » . بنابراين ، نه مىتوان بر اشخاص برهان اقامه كرد و نه از برهان مىتوان انتظار نتيجهء شخصى و جزئى داشت . علاوه بر اين ، به فرض اينكه بتوان با برهان به نتايج جزئى رسيد ، باز اين محذور وجود دارد كه جزئيات - اشخاص - نامحدودند ، حدّ و نهايتى براى آنها متصور نيست و طبعا علم به همهء آنها از حدّ طاقت بشر خارج است . پس براى انسان مقدور نيست كه علم يقينى به وجود يا عدم يكيك جزئيات و اشخاص پيدا كند و تنها راه ممكن براى او علم يقينى به احوال كلى موجود است : و لكن البحث عن الجزئيّات خارج عن وسعنا ، على انّ البرهان لا يجرى فى الجزئىّ بما هو متغيّر زائل و لذلك بعينه ننعطف فى هذا النوع من البحث الى البحث عن حال الموجود على وجه كلّى ، فنستعلم به احوال الموجود المطلق بما انّه كلّىّ . 2 - 5 : اشكال مطالب فوق از دو جهت قابل مناقشهاند : الف ) از جهت اينكه قائلاند قضيهء شخصيه نه مقدمهء برهان مىتواند واقع شود نه نتيجهء آن ؛ اين سخن درست نيست . محسوسات قضاياى شخصيه هستند ولى در منطق آنها را از يقينيات بهشمار آوردهاند و طبعا مىتوانند مقدمهء برهان واقع شوند و از آنها قضيهء شخصى يقينى نتيجه شود . پس قضاياى شخصى ، اگر يقينى باشند ، هم مقدمه برهان مىتوانند واقع شوند هم نتيجهء آن ؛ هم كاسباند هم مكتسب . البته باوجوداين ، در علوم بهكار نمىروند ، زيرا