السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
48
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
تباين دارد و فقط در برخى خصوصيات شبيه آن است و آن را حكايت مىكند . درست مانند نقش اسب بر ديوار كه حكايتى از اسب خارجى مىكند . و بنابراين ديگر وجود ذهنى - كه به عنوان وجود ديگرى غير از وجود خارجى براى يك ذات تصور كردهاند - معنا ندارد . اگر عكس اسب بر ديوار را ، وجود ذات اسب مىگيريد تصور ذهنى آن را هم اين طور حساب كنيد ! ولى راستى اگر اين طور بگوييم ديگر راه علم به حقايق خارجى به كلى مسدود مىشود و اين ، ديگر ، « سوفسطايىگرى » است ! مگر سفسطه چيست ؟ - جز همين مغايرت علوم به طور مطلق با خارج ؟ ! برخى هم به كلى وجود ذهنى را به هر صورت انكار كردهاند و گفتهاند « علم انسان به اشياء ، اضافهاى مخصوص از نفس به آنهاست نه اينكه يك وجودى در ذهن حاصل شود . . . . » به اينها مىگوييم : علم انسان به معدومات را چگونه توجيه مىكنيد ؟ معدوم كه چيزى نيست تا نفس انسانى اضافهاى به آن پيدا كند . علم به سيمرغ و يا به محال بودنِ اجتماع نقيضين و نظير اينها را چه مىگوييد ؟ ! مشهور فلاسفه بر عقيدهء خود درباره وجود ذهنى دليلهايى آوردهاند : 1 . چه بسا معدومهايى را موضوع قرار داده احكامى ايجابى برايشان ثابت مىكنيم مثلًا مىگوييم ؛ درياى جيوه ممكن است ، يا اجتماع نقيضين با اجتماع ضدين فرق دارد و از اين قبيل . . . . حكم ايجابى براى يك شىء ، ثابت كردن وصفى براى آن است . و پيش از اين گفتيم كه ثبوت چيزى براى چيزى فرع ثبوت آن چيز ( موضوع ) است ، و بنابراين موضوعات مزبور بايد وجود داشته باشند . در خارج كه وجود ندارند پس در ذهن هستند . ممكن است بگوييد : بحث از وجود ذهنى ، دربارهء ماهيات است . مدعاى فلاسفه