السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
314
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
و بدون ماده وجودش ناممكن مىباشد . اين وابستگى و توقف از قبيل وابستگى و توقف كلّ بر هريك از اجزائش است . وجود كلّ مركب از چند جزء ، وابسته به وجود هريك از اجزايش است ، و بدون آنها وجودش ناممكن مىباشد . و از طرفى ، علت عبارت است از « چيزى كه طرف وابستگى شىء ديگر است ، و وجود آن شىء متوقف بر آن مىباشد . » پس ماده ، علت خواهد بود براى نوع مادى مركب از آن ماده و صورت . اين نوع علت را « علت مادى » مىنامند . علت واحد و علل كثير علت گاهى واحد است و گاهى كثير و متعدد مىباشد . توضيح اينكه : گاهى يك معلول تنها از موجود خاص و معينى پديد مىآيد ، به گونهاى كه اگر آن موجود معين تحقق نيابد ، هيچ موجود ديگرى نمىتواند نقش آن را به وجود آوردن معلول در نظر ايفا كند ؛ در اين صورت آن علت را « علت واحد » و يا « علت منحصر » مىخوانند . اما گاهى چند چيز هركدام مستقلا و به نحو على البدل مىتوانند معلولى را ايجاد كنند ، مانند جريان الكتريكى در سيم برق ، حركت مكانيكى ، و فعل و انفعالات شيميايى كه هر كدام مستقلا مىتوانند حرارت را به وجود آورند . بنابراين ، حرارت داراى « علتهاى كثير » مىباشد . چنين عللى را « علل جانشينپذير » نيز مىنامند . علت و معلول موجودى كه به نحوى هستى ماهيت بر آن توقف دارد ، علت نام دارد ؛ و ماهيتى كه در هستى خودش وابسته به آن علت مىباشد ، معلول خوانده مىشود . بنابراين ، علت چيزى است كه به گونهاى در تحقق شىء ديگر مدخليت دارد ، خواه شرط باشد ، يا مقتضى باشد ، و يا از ديگر انواع علت ناقصه بوده باشد . علت به اين معنا يك مفهوم عام و فراگير است ، كه همهء امور يادشده را در بر مىگيرد . اما بايد يادآور شويم كه علت در دو معناى ديگر نيز به كار مىرود كه هردو اخص از معناى يادشده است : 1 . گاهى علت به معناى موجودى است كه براى تحقق يافتن موجود ديگر كفايت مىكند . بنابراين اصطلاح ، تنها وقتى مىتوان گفت : « الف » علت است براى « ب » كه همانگونه كه از عدم « الف » ، عدم « ب » لازم مىآيد ، از وجود « الف » نيز وجود « ب » لازم آيد . در حالى كه بنابر اصطلاح نخست ، همين اندازه كه از عدم « الف » عدم « ب » لازم آيد ، براى علت بودن « الف » نسبت به « ب » كافى است .