السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

285

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

حال بر آن صورت نوعى مترتب مىگردد . و نكتهء كمال اول ناميدن صورت نوعى مترتب مىگردد . و نكتهء كمال اول ناميدن صورت نوعى شىء و كمال دوم ناميدن آثار و اعراض شىء ، همين است كه آثار و اعراض شىء در واقع آثار صورت نوعى آن شىء است ، لذا صورت نوعى ، يك نحوه تقدم بر آن آثار دارد . روشن است كه حركت ، صورت نوعى هيچ جسمى نيست ، و به همين دليل قيد « من حيث انه بالقوه » در تعريف حركت آورده شده است : « الحركة كمال اوّل لما بالقوه من حيث انه بالقوة » . اما جسم از آن جهت كه بالقوة است - يعنى از آن جهت كه چيز يا چيزهايى را ندارد ولى مىتواند داشته باشد - نيز كمال اول و كمال دومى دارد . اگر جسمى را در نظر بگيريم كه در نقطهء « الف » ساكن است ، اما مىتواند در نقطهء « ب » قرار داشته باشد ، براى اين جسم دو كمال مىتوان در نظر گرفت : يكى خود حركت كردن و خارج شدن از نقطهء « الف » و روانه شدن به سوى نقطهء « ب » . خود اين گذر و جا به جايى و تحول ، در برابر سكون و قرار و ركود ، فعليتى از فعليت‌هاست كه جسم نسبت به آن بالقوه مىباشد ، و لذا حصولش براى جسم كمال مىباشد ؛ زيرا چنان‌كه فلاسفه گفته‌اند : « حصول ما يمكن ان يحصل للشىء كمال له » - حصول آنچه امكان حصول براى شىء دارد ، براى آن شىء كمال به شمار مىرود . و كمال ديگر عبارت است از : بودن و استقرار يافتن آن جسم در نقطهء « ب » ؛ زيرا استقرار در اين مكان جديد نيز حالتى است كه شىء ندارد ، اما مىتواند واجد آن شود ، و لذا حصولش براى آن ، كمال براى آن خواهد بود . اگر اين دو كمال را با هم مقايسه كنيم ، مىبينيم كه گذر از نقطهء « الف » به سوى نقطهء « ب » ، كه همان حركت است ، مقدمه است براى رسيدن به استقرار در نقطهء « ب » . و لذا حركت ، كمال اول و غايت حركت ، كمال دوم به شمار مىرود . توضيح اين‌كه : حركت مطلوب بالذات نيست ؛ و هرحركتى براى رسيدن به يك هدف و غايتى تحقق مىيابد . در واقع كل حركت مقدمه براى وصول به غايت است . پس « كمال اول » بودن حركت بدين معناست كه حركت كمالى است كه وسيله است ، نه هدف . حركت كمالى است كه وجودش وابسته و متعلق به هدف و غايت مىباشد . اما اين‌كه گفته شد : « حركت كمال اول است براى شىء بالقوه » نكته‌اش آن است كه حركت ، اگرچه خود يك فعليت است - زيرا اگر آن را در برابر سكون قرار دهيم ، فعليتى از