السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
284
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
ندارد ، و نمىتوان براى آن يك تعريف حقيقى ارائه داد ، لذا آنچه در تعريف حركت بيان مىشود ، در واقع تعريف لفظى است . اينجا سه تعريف براى حركت بيان مىشود : تعريف اول : حركت عبارت است از خروج تدريجى شىء از قوه به فعل . تعريف دوم : حركت عبارت است از تغير تدريجى شىء . اين دو تعريف نزديك به يكديگرند ؛ زيرا تغير يك شىء جز به خارج شدن آن از قوه به فعل نيست . بنابراين دو تعريف ، حركت در واقع عبارت خواهد بود از : « نحوهء وجودى كه شىء به واسطهء آن به تدريج از قوه به سوى فعل مىرود » . و تدريجى بودن آن بدين معناست كه اجزايى كه براى آن وجود فرض مىشود ، در يك زمان واحد با هم جمع نمىشوند ، بلكه در طول زمان به وجود مىآيند . و به ديگر سخن : مقصود از تدريجى بودن حركت اين است كه هريك از اجزاى فرضى آن ، فعليت جزء فرضى پيشين ، و قوهء جزء فرضى پسين مىباشد . تعريف سوم : حركت ، كمال اول است براى شىء بالقوه ، از آن جهت كه بالقوه است . اين تعريف از ارسطو نقل شده است . براى روشن شدن اين تعريف بايد ابتدا توضيحى دربارهء واژهء « كمال » بدهيم . كمال در فلسفه به معناى فعليت ، دارايى و وجود است ، و غير از كمالى است كه در علم اخلاق مطرح مىشود . در علم اخلاق ، كمال و نقص بر اساس معيارهاى عقل عملى سنجيده مىشود ، اما در فلسفه مسائل ارزشى نقشى ندارد ، و معيارهاى عقل نظرى در آن حاكم است . در فلسفه بحث بر سر وجدان و فقدان ، و هستى و نيستى است . آنچه وجدان و هستى است ، كمال و آنچه فقدان و نيستى است ، نقصان به شمار مىرود ؛ خواه از بايستىهاى باشد و خواه از نبايستىها ، و خواه اساسا از حوزهء علم اخلاق بيرون باشد . اما بايد توجه داشت كه كمال شىء از آن جهت كه آن شىء بالفعل است ، با كمال آن شىء از آن جهت كه بالقوه است ، تفاوت دارد . اگر يك جسم را در نظر بگيريم ، دو حيثيت در آن وجود دارد : يكى حيثيت فعليت و ديگرى حيثيت قوه . جسم چيزى دارد كه به واسطهء آن بالفعل است ، و چيزى دارد كه به واسطهء آن بالقوه مىباشد ؛ و خلاصه داراى دو جهت و دو حيثيت مختلف است . جسم از آن جهت كه يك شىء بالفعل است ، كمال اوّلش همان صورت نوعيى است كه واجد آن است ؛ و كمال دومش آثار و اعراضى است كه در همان