السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

189

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

ايجاب و سلب كه در اين صورت تصور ناميده مىشود مثل تصور انسان و جسم و جوهر ، و يا صورتى است از معلومى به همراه / ايجاب چيزى براى چيزى يا سلب چيزى از چيزى ، چون : « انسان خندان است » يا « انسان سنگ نيست » كه در اين صورت تصديق ناميده مىشود و به اعتبار حكمى كه در آن است ، « قضيه » ناميده مىشود ( از قضاء به معناى حكم ) . قضيه از آن‌جا كه مشتمل بر اثبات چيزى براى چيزى يا نفى چيزى از چيزى است از چند جزء تشكيل مىيابد . مشهور اين است كه قضيه موجبه از موضوع و محمول و نسبت حكمى يعنى نسبت محمول به موضوع ، و حكم به اتحاد موضوع و محمول تشكيل يافته است ، البته اين در هليات مركبه است كه محمولشان چيزى غير از وجود موضوع است . ولى هليات بسيطه كه محمولشان همان وجود موضوع است مثل انسان موجود است سه جزء بيش ندارد . موضوع و محمول و حكم ، ديگر نسبت ندارد ، چون نسبت ميان يك شىء با خودش معنايى ندارد . « 1 » قضيه سالبه هم طبق عقيده مشهور سه جزء دارد : موضوع و محمول و نسبت حكمى ايجابى . و حكم ندارد ، نه اين‌كه حكم عدمى دارد ، زيرا حكم عبارت است از اين‌كه چيزى را چيز ديگر قرار دهيم و متحدشان سازيم - چون انسان خندان است - . ولى سلب حكم ، عدم قرار مزبور است نه قرار عدم آن . اين عقيدهء مشهور دربارهء اجزاى قضيه . حقيقت اين است كه نسبت حكمى هم جزء قضيه نيست ، زيرا احتياج به تصور نسبت حكمى فقط مقدمه و به خاطر حكم يعنى اين عمل نفس ، است ، نه به خاطر اين كه نسبت مزبور خود يكى از اجزاى قضيه باشد . قضيه فقط موضوع و محمول دارد ، و

--> ( 1 ) . در واقعيت خارجى اين‌گونه قضايا نسبت نيست ليكن در قضيه كه حكايت از واقع سكينه حتماً نسبت هست ، هم نسبت ثبوتى تقييدى ، و هم نسبت تام ثبوتى يا سلبى ، اين را در كتاب‌هاى منطقى اين‌جانب ( مقصود الطالب ، تعليقه بر منظومه ، المنطق المقارن ) ملاحظه كنيد . البته ديد فلسفى با نگاه منطقى در اين بحث تفاوت دارد