السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

174

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

فصل پانزدهم : سكون سكون به دو معنا گفته مىشود : 1 . خالى بودن جسم از حركت ، پيش از حركت يا پس از تمام شدن حركت ، 2 . بقاى جسم به همان حالتى كه بوده است . معناى اول است كه در مقابل حركت قرار دارد . معناى دوم هم لازمهء معناى اول است يعنى خلو از حركت ، باقى بودن به حالت خود ( بدون عامل حركت ) نيز مىباشد . سكون يك معناى عدمى است ، يعنى نفى يك صفت از موضوعى كه قابليت آن صفت را دارد . عدم حركت در جسمى كه صلاحيت حركت را دارد . و بنابراين تقابل سكون و حركت ، تقابل عدم و ملكه است . « 1 » هيچ جسمى و شىء جسمانى از حركت خالى نمىباشد مگر آنچه كه آنى الوجود باشد ، مانند چون رسيدن به حد يك مسافت ، يا لحظهء جدا شدن چيزى از چيزى و لحظه حدوث يك شكل هندسى و . . . . فصل شانزدهم : تقسيمات حركت حركت به اعتبار امور شش گانه‌اى كه بالذات به آن مربوط است تقسيم مىشود . تقسيم حركت به اعتبار شروع و نهايت مثل اين‌كه حركت گاهى از فلان مكان تا فلان مكان است ، و گاهى از فلان رنگ براى تحقق رنگى ديگر ، و گاهى از فلان اندازه ديگر و گاهى از فلان اندازه و مقدار براى رسيدن به مقدار بيشتر ، و همين طور . تقسيم به اعتبار موضوع مثل اين‌كه حركت گاهى در نبات است و گاهى در حيوان و گاهى در انسان .

--> ( 1 ) . ليكن بسيارى از اهل كلام تقابل آن دو را تضاد داشته‌اند ، خواجه نطير طوسى هم در متن تجريد همان عقيده رادارد