السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

159

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

حركت 6 . زمانى كه حركت به طورى با آن تطبيق مىشود . بعداً توضيح اين مطالب خواهد آمد . فصل چهارم : حركت توسطى و حركت قطعى حركت را به دو گونه مىتوان اعتبار نمود : 1 . حالت بودن جسم « 1 » ميان مبدأ و نهايت ، بدون انتساب به حدود مسافت به طورى كه هر حدى از حدود مسافت ، كه در وسط فرض شود نه قبلًا و نه بعداً در جسم و حالت وسط بودنش دخالتى ندارد و جسم هم در آن حدّ خاص نبوده و نيست . اين يك حالت بسيطى است كه ثابت بوده و هيچ گونه انقسامى ندارد ، اين را حركت توسطيه مىنامند . 2 . همان حالت بودن ميان مبدأ و نهايت ولى با احتساب نسبت به حدود مسافت ، حدى كه قبلًا بوده و ترك كرده و حدى كه هنوز نرسيده و مىخواهد بعداً برسد ؛ يعنى حدى كه قوه بوده و اكنون به فعليت رسيده و حدى كه به همان قوه خود باقى است و به فعليت نرسيده است . پيداست كه لازمهء چنين حالتى تقسيم به اجزاء و نيز گذشت و عبور تدريجى مىباشد چنان‌كه خروج تدريجى از قوه به فعل مىباشد . اين را حركت قطعى مىگويند . هر دو معنا در خارج وجود دارد ؛ زيرا با همهء خصوصياتى كه برايشان گفتيم انطباق بر خارج دارند . البته ذهن ما اعتبار سومى هم دارد ؛ به اين صورت كه حدود حركت را يكايك گرفته در ذهن به طور متصل واحد مجتمع و قابل انقسام به اجزاء در مىآورد . ليكن چنين اعتبارى در خارج تحقق ندارد ، زيرا مىدانيم كه اجزاى حركت هر چند اتصال دارند ليكن اجتماع خارجى ندارند و گرنه تغير نبوده ثبات خواهد بود .

--> ( 1 ) . جسم را به عنوان مثال مىگوييم . تعبير استاد در كتاب نهايه دقيق‌تر است : « حالت بودن يك شىء متحرك . . . »