السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )
393
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى )
طباطبايى مىخواندم . و به اين هردو استاد ربانى بسيار علاقهمند بودم و عشق مىورزيدم . آن روزها من در مدرسه حجتيه قم ساكن بودم . در يكى از روزها از اين دو استاد دعوت كردم كه براى صرف ناهار به حجره تشريف بياورند . دعوتم را پذيرفتند و به حجره تشريففرما شدند . در ضمن من علاقه داشتم كه دو استاد ربانى را در بحثهاى فلسفى به مباحثه دو طرفه وادار كنم ، اما در اين راه موفق نشدم ، زيرا هردو استاد بىهوى و هوس بودند و از مباحثههاى جدلى مىگريختند . در آن مجلس اگر امام خمينى را مخاطب قرار مىدادم و چيزى مىپرسيدم جواب مىدادند و علامه طباطبايى سكوت مىكردند و خوب گوش مىدادند ، اگر از علامه طباطبايى سؤال مىكردم ، جواب مىدادند و امام خمينى سكوت مىكردند و خوب گوش مىدادند . يك بار بدون اينكه فرد خاصى را مخاطب قرار دهم سؤالى را مطرح كردم . هردو بزرگوار چند دقيقه سكوت كردند ، سپس علامه طباطبايى نگاهى به صورت امام خمينى - مدّ ظله العالى - كردند و بدين وسيله كسب اجازه فرمودند . آنگاه جواب سؤال را دادند و امام خوب گوش مىدادند . استاد علامه بسيار با عاطفه و مهربان بود . دوستانش را از ياد نمىبرد و همواره با آنان در ارتباط بود . با شاگردان مخصوصش با مهربانى و عطوفت برخورد مىكرد و انس و الفت مىگرفت . و از احوال آنها كه به شهرستانها منتقل شده بودند جويا مىشد . زندگى خانوادگى او بسيار باصفا و صميميت بود . در فوت همسرش بر خلاف انتظار ما بسيار اشك مىريخت و محزون و متأثر بود . روزى به ايشان عرض كردم ! ما صبر و بردبارى و تحمل مصائب را بايد از شما بياموزيم چرا اينچنين متأثر هستيد ؟ در جواب فرمود : آقاى امينى مرگ حق است ، همه بايد بميريم . من براى مرگ همسرم گريه نمىكنم . گريهء من از صفا و كدبانوگرى و محبتهاى خانم است . من زندگى