السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )
351
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى )
ضرورى مىيابيم و نه نبودش را ؛ و امكان هم چيزى نيست جز عدم ضرورت هستى و نيستى . بنابراين ، ماهيت ذاتا ممكن است . و اصل امكان را گرچه همين عدم ضرورت هستى و نيستى ( سلب الضرورتين ) تشكيل مىدهد ، اما عقل به جاى آن ، تساوى نسبت شىء با وجود و عدم را قرار مىدهد و در نتيجه امكان ، داراى يك معناى ثبوتى مىگردد ، اگرچه مجموع عدم ضرورت هستى و عدم ضرورت نيستى خود يك مفهوم عدمى و منفى دارد . معناى اينكه امكان لازمهء ماهيت است آن است كه ماهيت هرگز از آن جدا نمىشود و هميشه متصف به آن مىباشد . دليل اين مدعا آن است كه ماهيت براى اتصف به امكان به انضمام هيچ ضميمهاى نياز ندارد . « 1 » زيرا امكان چيزى نيست جز عدم ضرورت وجود و عدم ضرورت عدم ؛ و عقل وقتى ماهيت را با قطعنظر از هر امر ديگرى در نظر مىگيرد ، اين دو ضرورت را از آن سلب مىكند . يعنى براى سلب اين دو ضرورت از ماهيت به هيچ مؤونهء زائدى نياز نيست ، و اين نشان مىدهد كه براى انتزاع امكان از ماهيت و اتصاف ماهيت به امكان ، ذات ماهيت كفايت مىكند و به بيان ديگر : امكان از مقام ذات ماهيت انتزاع شده و يك وصف ذاتى براى آن مىباشد و چنين اوصافى هرگز از موضوع خود منفك نمىشوند . « 2 » اشاره به يك توهم و پاسخ آن در پايان اين فصل حضرت علامه قدس سرّه اشارهاى دارند به يك توهم و پاسخ از آن توهم . توهم اين است كه امكان ، چنانكه خود بدان اعتراف داريد ، عبارت است از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم ، و بنابراين امكان چيزى جز سلب
--> ( 1 ) . مثلا در قضيهء « انسان ممكن الوجود است » موضوع قضيه نفس ماهيت انسان است ، بدون آنكه متحيّث به هيچ حيثيت و مقيد به هيچ قيدى شده باشد ، چراكه محمول از حاق ذات موضوع انتزاع شده و يك وصف ذاتى براى آن مىباشد ، و چنين اوصافى هرگز از موضوع خود منفك نمىشوند . ( 2 ) . افزون بر بيان فوق مىتوان گفت : اگر وصف امكان از ماهيت زايل گردد ، لا محاله ماهيت به وجوب ذاتى و يا امتناع ذاتى متصف خواهد شد ، زيرا شىء از اين سه امر خالى نيست . و اگر چيزى واجب الوجود ذاتى باشد ، هميشه وجود برايش ضرورى خواهد بود ، و امكان ندارد كه در يك مقطع ، ممكن الوجود بوده باشد و همچنين در ناحيهء امتناع ذاتى . بنابراين ، محال است كه امكان از ماهيت جدا شود .