السيد الطباطبائي
159
مجموعه رسائل ( فارسى )
مىگيرند . غزالى ناگهان مدعى شفاى الهى مىشود كه كاملًا جنبه شخصى داشته ، نه تنها هيچ گونه مبناى برهانى ندارد بلكه كاملًا خلاف مبانى برهانى است چه در آن شك مطلق كه حتى براوليات نيز ابقا نمىكند ، خدا چه معنا خواهد داشت ؟ اما دكارت درعين گسترش بىامان قلمرو شك خود ، ناگهان در « مىانديشم ، پس هستم » متوقف مىشود ، و اين توقف را با عناوينى از قبيل « وضوح » توضيح مىدهد . دراينجا جاى اين سئوال باقى است كه آيا دكارت : - هر دو قضيه « مىانديشم » و « هستم » را قضيه بديهى يعنى از اوليات مىداند ؟ - ياتنها قضيه « مىانديشم » بديهى است . وچنانكه از طرز بيانش پيداست ، « پس هستم » نتيجه قضيه قبلى است ؟ - يا هردو قضيه روى هم بديهى و اولىاند . آنچه مسلم است فرض اول مورد نظر دكارت نيست ، چه اين دو قضيه به طور مستقل . ودرعرض يكديگر مطرح نيستند . فرض دوم هم يك فرض مطابق باعقل ومنطق نيست ابن سينا قرنها پيش از دكارت بطلان چنين استنتاجى را مطرح كرده است . او با بيان ساده ودرعين حال استوار مىگويد : وجود نفس ( من ) رابا فعل آن ( انديشه يا اراده يا هر فعل ديگر ) نمىتوان اثبات كرد . چه اگر منظور فعل مطلق باشد بر فاعل مطلق دلالت خواهد كرد ، و اگر منظور فعل مقيد به « من » باشد ، وجود من پيش از فعل ، ثابت و شناخته خواهد بود . ناچار بايد فرض سوم را پذيرفت كه آن هم بىترديد ، نمىتواند به عنوان يك قضيه اوليه همگانى مطرح گردد . چنانكه اين مبنا بعد از دكارت ، مورد قبول و استفاده كسى قرار نگرفته است . بنابراين روش دكارت ، نه در طرح كلى ، بلكه در مصداق جزئى آن كه دكارت تعيين مىكند فقط با سليقه دكارت تناسب داشته است ، يعنى تنها اوست كه مجموع « مىانديشم پس هستم » رايك امر اولى ونخستين