السيد الطباطبائي
32
شيعه در اسلام ( طبع جديد ) ( فارسى )
سبب جدا شدن اقليت شيعه از اكثريت سنى و بروز اختلاف هواخواهان و پيروان على عليه السلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پيش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مىداشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيغمبر اكرم از آن على عليه السلام مىباشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز جز حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به ظهور پيوست « 1 » نظر آنان را تأييد مىكرد . ولى بر خلاف انتظار آنان درست در حالىكه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بيت وعدهاى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند عدهاى ديگر كه بعداً اكثريت را بردند با كمال عجله و بىآنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كند و حتى كمترين اطلاعى بدهند از پيش خود در قيافه خير خواهى براى مسلمانان خليفه معين نمودهاند و على و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار دادهاند « 2 » على عليه السلام و هواداران او مانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و كار
--> ( 1 ) . محمد صلى الله عليه و آله در مرض وفاتش لشگرى را به سردارى اسامة بن زيد مجهز كرده اصرار داشت كه همه در اين جنگشركت كنند و از مدينه بيرون روند عدهاى از دستور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تخلف كردند كه از آن جمله ابوبكر و عمر بودند و اين قضيه پيغمبر را بهشدت ناراحت كرد . « شرح ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 53 » . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگام وفاتش فرمود : دوات و قلم حاضر كنيد تا نامهاى براى شما بنويسم كه سبب هدايت شما شده گمراه نشويد ، عمر از اين كار مانع شده گفت : مرضش طغيان كرده هذيان مىگويد . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 436 ؛ صحيح بخارى ، ج 3 ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ؛ البداية والنهاية ، ج 5 ، ص 227 ؛ ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 133 . همين قضيه در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و خليفه اول به خلافت عمر وصيت كرد و حتى در اثناى وصيت بىهوش شد ولى عمر چيزى نگفت و خليفه اول را به هذيان نسبت نداد در حالىكه هنگام نوشتن وصيت بىهوش شده بود ولى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معصوم و مشاعرش بجا بود . « روضة الصفا ، ج 2 ، ص 260 » ( 2 ) . شرح ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 58 و ص 123 - 135 ؛ يعقوبى ، ج 2 ، ص 102 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 445 - 460