السيد الطباطبائي
63
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى )
اين حقير نه تنها در همان ايّامى كه در قم مشغول تحصيل بودم از كانون فيض و علمش بهرمند مىشدم ؛ و تا سرحدّى كه خود را بنده و خانهزاد مىدانستم ؛ بلكه پس از تشرّف بنجف اشرف نيز پيوسته باب مراسلات مفتوح بود ؛ و نامههاى جذّاب روشنگر راه بود . و پس از مراجعت از نجف تا به حال وقتى نشد كه خود را بىنياز از تعليم و محضر پرفيضش ببينم . [ علّامهء طباطبائىّ تا ابد زنده است ] در هر مجلسى كه خدمتشان مىرسيدم آنقدر افاضه رحمت و علم و دانش بود ؛ و آنقدر سرشار از حال و وجد و سرور و توحيد بود كه از شدّت حقارت در خود احساس شرمندگى مىنمودم ؛ و معمولا هر دو هفته يكبار بقم شرفياب مىشدم ؛ و ساعات زيارت و ملاقات با ايشان براى من بسيار ارزنده بود . درست بخاطر دارم شبى در طهران كه به كتاب سير و سلوك منتسب بمرحوم آية الله بحر العلوم نجفى اعلى الله تعالى درجته ، شرح مىنوشتم ؛ دچار اشكالى شدم ؛ هر چه فكر كردم ، مسئله حلّ نشد ؛ و تلفن خودكار در شهرهاى ايران هنوز دائر نشده بود ؛ لذا شبانه براى اين مهمّ عازم قم شدم قريب نيمهشب بود كه وارد بقم شدم ؛ و در مهمانخانهء بلوار شب را بصبح آوردم . صبحگاه پس از تشرّف بحرم مطهّر و زيارت قبر حضرت معصومه سلام الله عليها ، به خدمت استاد رسيدم و تا قريب ظهر از محضر پربركتشان بهرمند شدم ؛ و نه تنها آن مسئله بلكه بسيارى از مسائل ديگر را حلّ كردند ؛ و جواب دادند . من هر وقت به خدمتشان مىرسيدم ، بدون استثناء براى بوسيدن دست ايشان خم مىشدم ؛ و ايشان دست خود را لاى عبا پنهان مىكردند ؛ و چنان حال حيا و خجلت در ايشان پيدا مىشد كه مرا منفعل مىنمود . يك روز عرض كردم : ما براى فيض و بركت و نياز ، دست شما را مىبوسيم چرا مضايقه مىفرمائيد ! ؟ سپس عرض كردم : آقا شما اين روايت را كه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام وارد است كه من علّمنى حرفا فقد صيّرنى عبدا « * » آيا قبول داريد ! ؟
--> * در اينجا روايت شريفى را مرحوم صدوق در كتاب توحيد خود در ص 174 با اسناد خود از ابو الحسن موصلى از حضرت صادق عليه السّلام روايت مىكند كه جاء حبر من الاحبار الى أمير المؤمنين عليه السلام فقال له يا أمير المؤمنين متى كان ربّك ؟ فقال له : ثكلتك امّك ! و متى لم يكن حتّى يقال : متى كان ؟ كان ربّى قبل القبل بلا قبل ؛ و يكون بعد البعد بلا بعد و لا غاية و لا منتهى لغايته انقطعت الغايات عنه فهو منتهى كلّ غاية ؛ فقال : يا امير المؤمنين فنبيّ أنت ؟ فقال : ويلك انّما أنا عبد من عبيد محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم .