سيد على اكبر برقعى قمى
74
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
يا ظالمى و القلب ناصره * يجنى على له كما يجنى اجمعت هجرى و الفراق معا * او ما اكتفيت بواحد منى لم انس موقفنا و قد طلعت * كالشمس تحت حواجب الدجن ترنوا الى به عين ملطفة * رعت اللوى و ما قط المزن سهما وجدت له كبدى * الما و الم مصرفا عنى هيهات يعدل فى قضيته * قمر يدل بدولة الحسن غزلها و نسيبهاى شريف رضى در نهايت رقت و انسجام است و بى اندازه دلپذير و شگفت اينست كه ميان تقوى و عشق چرخ مىزند بخصوص اشعاريكه در نسيب پرداخته در عين عشق ورزى در بستر تقوى و عفاف خود و معشوقه مىآرامند و بگفته خود دست بيعت باعفاف داده و از بيعت خود باز نگردد و ظواهر ايشان هر چند زننده است اما درونشان پاك از تهمت باشد تا آنجا كه بستر خود را بشهادت ميگيرد و كسانى را كه عفاف و پاكدامنى او را باور ندارند بپرسش از بستر و خوابگاه وا ميدارد تا از عفافش پاسخ شنوند چنان كه گفته است : خلونا فكانت عفة لا تعفف * و قد رفعت قى الحى عنا الموانع سلوا مضجعى عنى و عنها فانما * رضينا بما يخبرن عنا المضاجع بعقيده من بهترين شيوه و روشى را كه غزلسرايان دنبال ميكنند همين شيوه و روش است و در عين حال كه حس عشق را در مردم بيدار ميكنند تقوى و عفاف را نيز محبوب ايشان مينمايند تا آنكه نه سينهها از عشق خوبرويان و و گلرخان خالى باشد و بگفته شيخ اجل بهائى « كهنه انبانى بود پر استخوان » و نه در عشق ورزى پيرامون نابكاريها گردند بلكه همواره با جامه تقوى و عفاف باشند كه زيباترين جامههاى مرد است . شاعر وقتى نابغه گرديد اشعارش تأثير خود را در دلها خواهد بخشيد چه بهتر كه خداوندان نظم كه معلم و مربى مردمند از دايره فضائل قدم بيرون