سيد على اكبر برقعى قمى
65
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
چنان كه گفتم خاطر شريف رضى بچنان ستايشگريها راضى نبود و ملوك را در خور مديحت و ستايش نميدانست بلكه مديحت را خاص پيغمبر زادگان و امجادش ميدانست چنان كه گفته است : اهذب فى مدح اللئام خواطرى * فاصدق فى حسن المعالى و اكذب و ما المدح الا فى النبى و آله * يرام و بعض القول ما يتجنب اينست نظريكه شريف رضى در مديحت ملوك و وزراء داشته و هم اكنون بايد دانست كه در سرائيدن اصل شعر چه منظورى داشته است . هرگاه ما انديشه خود را در اينموضوع حكمفرما نمائيم و از خود شريف رضى بپرسيم در جواب ميشنويم كه ميگويد : و ما قولى الاشعار الا ذريعة * الى امل قد آن قود جبينه و انى اذا ما بلغ اللّه منيتى * ضمنت له هجن القريض و حوبه بنابراين از نظم شعر جز اين مقصود نداشته كه بآرزوهاى خود برسد و در صورتى كه شاهد آرزو را در آغوش كشد با نظم گسترى كارى ندارد تو گوئى شريف رضى رتبه و مقام خود را بالاتر از شاعرى ميداند چنان كه گفته است مالك ترضى ان تكون شاعرا * بعدا لها فى عدد الفضائل لكن هر گاه بنظم نپردازد همچون رهنورديست كه بدون بسيج راه مقصود را پيش گيرد و يا همچون سلحشوريست كه بدون سلاح بميدان جنگ تاختن آورد و ميدانيم نه آن به مقصود رسد و نه اين بر دشمن چيره گردد اينست كه مىبينيم با همه مهارت و هنرمندى و استادى كه در نظم دارد بدان نميبالد . منشاء پيدايش آن انديشه در شريف رضى اينست كه انسان تا توانا نگردد بآرزوهايش نرسد و ناتوان و زبون هرگز بكمترين آرزويش نرسد بنا بر اين آنكس كه ميخواهد شاهد آرزويش را در كنار گيرد بايد از ناتوانى بدر آيد و توانا گردد و همچو توانائى جز از سخن گسترى برنخيزد به حكم اينكه