سيد على اكبر برقعى قمى
43
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
و جمعى از قضات و فقهاء و شهود را احضار كرد و ابيات فوق را بيرون آورد و به نقيب ابو احمد حاجب گفت بفرزندت محمد شريف رضى بگو از زيستن نزد ما چه خوارى ديدى و كدام ستمى از ما به تو رسيد و چه زبونى در كشور ما كشيدى و صاحب مصر با تو چه ميكرد كه ما نكرديم آيا نقابت را به تو واگذار نكرديم آيا ولايت ديوان مظالم را به تو نداديم آيا حاج را به تو تفويض نكرديم و تو را بر حرمين و حجاز خليفه ننموديم آيا از صاحب مصر بيش از اين مقام ميتواسنت تحصيل كند . نقيب ابو احمد گفت اما آن ابيات را نه از زبان شريف رضى شنيديم و نه بخطش ديديم و دور نيست بعضى از حساد و دشمنان آنها را بهم بافته و بشريف رضى نسبت داده است القادر باللّه گفت هرگاه قضيه چنين است اكنون محضرى بايد نوشت و از انساب ولات مصر قدحى كرد و شريف رضى حظ خود را در آن آزموده نمايد هم در آنمجلس محضرى نوشتند و تمامت حضار شهادت خود را در آن نگاشته و شريف ابو احمد و شريف مرتضى محضر را برداشته نزد شريف رضى بردند تا او نيز شهادت خود را در آن بنويسد شريف رضى از نوشتن امتناع نمود و گفت نمينويسم و از دعات مصر ترسانم و آن ابيات از من نيست و سوگند ياد كرد كه از اشعارش نيست و معرفتى به آن ندارد شريف ابو احمد اصرار كرد كه خطش را در محضر بنويسد ننوشت و گفت از دعات مصريين بيم دارم چه معروفند به اين خصلت كه ناگهان اشخاص را بكشند شريف ابو احمد گفت شگفتا از آنكس ميترسى كه ميان تو و او ششصد فرسنگ فاصله است و از آنكس نميترسى كه ميان تو و او يكصد ذراع مسافت است آنگاه شريفين سوگند ياد كردند كه با شريف رضى سخن نگويند و اين كار را از ترس و تقيه از القادر باللّه كردند . اين حكايت در صورتى كه به صحت پيوسته باشد نهايت رميدگى شريف رضى را از القادر باللّه مىرساند و من در فصل معاصرين وى از خلفا و سلاطين بدوره القادر باللّه اشارتى ميكنم تا درست از نظرى كه شريف رضى با او داشته