سيد على اكبر برقعى قمى
98
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
مرتضى در راه كسب علوم بسرعت طى طريق ميكردند و در حلقه درس اساتيد علم و ادب حاضر ميشدند تا آنگاه كه زبان شريف رضى بنظم اشعار بازگرديد و عرايس افكار خود را كه در پس پرده ضمير پنهان ميداشت اظهار كرد و در اينوقت از عمرش ده سال گذشته بود از اين تاريخ ببعد افكار و انديشههاى خود را در لباس نظم نمايش داد و دو قسمت از افكارش بيشتر از هر چيز در اشعارش آشكارا بود يكى آمال و آرزوهائى كه در مغز ميپرورانيد و در حقيقت نقشه زندگانى آينده خود را مىكشيد چنان كه قصيدهء در ده سالگى پرداخته و اين ابيات از آن جاست : المجد يعلم ان المجد من اربى * و لو تماديت فى غى و فى لعب انى لمن معشر ان جمعو العلا * تفرقوا عن نبى او وصى نبى اذا هممت ففتش عن شباهممى * تجده فى مهجات الانجم الشهب و ان عزمت فعزمى يستحيل قذى * يدمى مسالكه فى اعين النوب و معرك صافحت ايدى الحمام به * طلى الرجال على الحرمان من كثب حلت حباها المنايا فى كتائبه * بالضرب فاجنثت الاجساد بالقضب تلاقت البيض فى الاحشاء فاعتنقت * و السمهرى من الماذى و اليلب بكت على الارض دمعا من دمائهم * فاستغربت عن ثغور النور و العشب از اين اشعار پيداست كه شريف رضى در همان خردسالى چه افكار بلندى داشته و روحش براى رسيدن بمقاصد بزرگ تا چه اندازه در پرواز بوده است و ديگر تالم و تاثرى بود كه در فراق پدر داشت و به زبان نظم اظهار مينمود و عقائدى كه در ايام اعنقال پدرش در قلعه شيراز پرداخته در ديوانش مسطور است عضد الدوله در سال 372 از دنيا برفت . پس از وفات عضد الدوله صمصام الدوله در بغداد بسلطنت نشست و شريف ابو احمد همچنان در قلعه شيراز محبوس بود تا آنكه شرف الدوله فرزند ديگر عضد الدوله شريف ابو احمد را از قلعه شيراز آزاد كرد و لشگر بجانب بغداد