على دوانى

44

سيد رضى مؤلف نهج البلاغه ( فارسى )

صالح حسنى و على بن محمد جمانى ، و ابن طباطبا اصفهانى بوده‌اند « 9 » . » به گفتهء علامه امينى : « روشن است كه هر كس از خصوصيات روحى سيد رضى و مقام بزرگ او در علم و بزرگوارى و جايگاه عالى او در ميان دانشمندان آگاه باشد ، مىبيند كه شعر دون شأن سيد رضى است ، و او خود را از بهترين و والاترين شعرا برتر مىدانسته است ، و مىديد كه شعر چيزى بر مقام او نمىافزايد و مقامى به او نمىدهد . شعر وى به ما مىگويد كه او شعر را براى خود فضيلت و افتخارى به شمار نمىآورده ، بلكه آن را وسيله‌اى براى نيل به مقصود مىدانسته است « 10 » . دكتر زكى مبارك در كتاب مزبور با نيروى انديشه و قدرت قلمى و تسلطى كه بر ادبيات زبان مادرى خود داشته است ، چنان پيرامون مقام ادبى و قريحه سيال و ذوق رقيق و احساس پرتوان سيد رضى سخن گفته و انواع شعر او را مورد تجزيه و تحليل قرار داده است ، كه شايد بهتر از آن نتوان مقام عالى سيد رضى را در عالم شعر ، تشريح و توصيف كرد . « دكتر زكى مبارك » نويسندهء دانشمند مصرى كه مدتى به عنوان استاد در دانشسراى عالى بغداد مشغول تدريس بوده است ، در سال 1357 هجرى كه به مصر بازگشته و در دانشگاه قاهره به كار استادى اشتغال داشته است . موفق به نگارش دو جلد كتاب پيرامون شخصيت علمى و ادبى سيد رضى مىشود و در سال مزبور آغاز به تأليف آن نموده و در سال 1359 به اتمام مىرساند . او در مقدمه چاپ نخست كتاب ياد شده از ايامى كه در بغداد بوده و از دانشسراى آنجا و استادان و شاگردانش در آن مركز علمى و خود شهر بغداد موطن و مدفن سيد رضى با شور و شوق و حسرت و اندوه فراوان - كه از آن دور مانده است - ياد مىكند - بيشتر از آن جهت كه بغداد شهر سيد رضى بوده ، شهرى كه سيد رضى در آن پرورش يافته و انبوه اشعار زيبا و دلرباى خود را در محيط و فضاى آن سروده است ، همان اشعارى كه وى در اين دو جلد كتاب به نام « عبقرية الشريف الرضى » يعنى : « شخصيت بزرگ سيد رضى » مورد بحث و بررسى قرار مىدهد ، و با ديدى اعجاب انگيز به تجزيه و تحليل آنها مىپردازد . دكتر زكى مبارك در مقدمه چاپ نخست كتابش از جمله مىنويسد : « ممكن است بعضى از دانشمندان به من بگويند : چرا در شناسائى شاعران بزرگ عرب - نخست از سيد رضى سخن گفته‌ام ؟ ( بايد دانست اصل كتاب را سخنرانىهاى او در سالن دانشكده حقوق بغداد تشكيل مىدهد . )

--> ( 9 ) - عمدة المطالب - ص 171 . ( 10 ) - الغدير - ج 4 - ص 200 .