الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : محمد رضا مرواريد )

74

نخستينها ( فارسى )

در ادامه‌ى اين روايت بدان‌جا رسيده است كه گويد : او ابليس بود . « 1 » نيز گويد : ( در آستانه‌ى ميلاد پيامبر ) ثقيف اولين عرب‌هايى بودند از آمدوشد ستارگان در بيم شدند و سراغ عمرو بن اميه رفتند و گفتند : ديدى چه پديده‌اى رخ داد ؟ گفت : آرى ؛ بنگريد اگر همان ستاره‌هاى نشانگر كه با آن‌ها راه مىيابيد و تابستان و زمستان را مىشناسيد جابه‌جا شده‌اند ، پس هنگامه‌ى پيچيده شدن تومار دنيا و رخت بربستن خلقى است كه در آن مىزيَند ، ولى اگر ستارگانى جز آن‌ها هستند ، مسأله‌اى پيش آمده است كه خدا براى اين مردم خواسته و پيامبرى در ميان عرب برانگيخته شود و آن امر موعود رخ داده است . « 2 » همو : يكى از مردان بنىهذيل گويد : با جماعتى از خويشان خود نزد « سواع » رفتيم كه بت ما بود و براى او قربانىها كرديم . من اولين كسى بودم كه ماده‌گاوى فربه پيش بردم و او را نزد بت سر بريدم . آن‌گاه آوايى از اندرون بت شنيديم كه مىگفت : بسى شگفتا كه در ميان كوه‌هاى مكه پيامبرى برانگيخته شده است . « 3 » همو : اولين خبرى كه در باره‌ى رسول خدا ( ص ) به مدينه رسيد ، از زنى بود كه همزاد او يك جن بود و در صورت پرنده‌اى بر ديوار خانه‌اش نشست . زن گفت : فرود آى تا تو با من سخن كنى و من با تو ، و تو مرا خبر دهى و من تو را . گفت : در مكه پيامبرى مبعوث شده كه زنا را بر ما حرام كرده و آسايش ما را ربوده است . « 4 » همو گويد : اولين چيزى كه وحى بر پيامبر ( ص ) با آن آغاز شد ، رؤياى صادقه بود و چنين بود كه رؤيايى نمىديد ، مگر آن‌كه پديده‌اى چونان سپيده‌دم بر آن حضرت رخ مىنمود . « 5 »

--> ( 1 ) . الطبقات الكبرى 116 ( 2 ) . همان 129 ( 3 ) . الطبقات الكبرى 133 ( 4 ) . همان 149 ( 5 ) . همان 153 .