الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

78

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

ستاره‌اى بر بالاى او طلوع نموده ، نور خورشيد و ماه را بزدود . نمرود از ديدن اين خواب بسيار ترسيد ، ساحران و كاهنان را به نزد خود فرا خوانده تعبير خوابش را از آنان جويا شد . گفتند : تعبيرش اين است كه مردى از مُلك تو بر مىخيزد كه تو و سلطنتت را نابود و سرنگون مىسازد . محل سكونت نمرود ، بابلِ كوفه بود ؛ پس ، از آن‌جا كوچ نموده به قريه ديگرى رفت . و تمام مردان را بيرون نموده ، زنان را باقى گذاشت . و دستور داد هر نوزاد پسرى كه متولد شود او را بكشند . و بدين ترتيب تمام پسران آنان كشته شدند . پس ازمدتى قضا را چنان شد كه براى اوحاجتى در شهر پيش آمد و به هيچ‌كس جز به آذر ( پدر ابراهيم ) اعتماد نداشت ، از اين‌رو آذر را به نزد خود فراخواند و از او پيمان گرفت كه در شهر به همسرش نزديك نشود و آن گاه او را به شهر فرستاد . آذر وارد شهر شد و چون همسر خود را ديد نتوانست خويشتن‌دارى كند و به او نزديك شد . و سپس او را از شهر بيرون برده در محلى بين بصره و كوفه به نام اور ، در ميان غارى متوارى ساخت و به او آب و غذا مىرساند . از طرفى چون زمانى طولانى از خواب نمرود گذشت و او اثرى از تعبير خواب نديد ، به مردم گفت : ساحران دروغگو هستند به شهرتان باز گرديد . همه بازگشتند . و ابراهيم عليه السلام به دنيا آمد و رشد او چنان بود كه هر روزى به قدر يك هفته و هفته‌اى به قدر يك ماه و ماهى به قدر يك سال بزرگ مىشد . و نمرود هم به كلى خواب خود را فراموش كرد . ابراهيم عليه السلام رو به كمال نهاد و كسى جز خود و پدر و مادرش را نمىديد و نمىشناخت ، تا اين‌كه پدر ابراهيم به نزديكان خود گفت : مرا فرزندى است كه او را پنهان نموده‌ام ، به نظر شما اگر او را به شهر آورم از سوى شاه مورد خطر قرار