الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

79

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

نمىگيرد ؟ گفتند : نه ، او را بياور . آذر رفت و ابراهيم را از ميان حفره بيرون آورد . و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام نگاهش به حيوانات و جانداران و مردم افتاد ، يك يك از نامهاى آنها از پدرش مىپرسيد و آذر به وى پاسخ مىداد . در اين موقع ابراهيم عليه السلام گفت : اين همه مخلوقات ناچار بايد پروردگار و آفريننده‌اى داشته باشند . و زمانى كه ابراهيم عليه السلام از غار بيرون آمده بود ، شب بود ، پس سر به سوى آسمان بلند كرده ستارهء مشترى را روشن و تابناك ديد . گفت : « هذا رَبِّي ؛ اين پروردگار من است » . ولى ديرى نپاييد كه ستاره غروب نمود . در اين موقع ابراهيم عليه السلام گفت : « لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ ؛ من غروب كنندگان را دوست نمىدارم » . يعنى خدايى را كه پنهان مىشود دوست ندارم . ابن عبّاس گفته : زمان خروج ابراهيم عليه السلام از ميان غار در آخر ماه بوده ، به همين جهت قرص ماه را در اوّل شب نديد و چون آخر شب شد ماه را ديد كه سر از افق بر آورد . ابراهيم عليه السلام گفت : اين پروردگار من است . و چون ماه هم ناپديد گرديد گفت : « لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ » . « 1 » « اگر پروردگارم مرا هدايت نكند ، من هم از گمراهان خواهم بود » . و چون صبح شد و خورشيد را پرتو افكن نگريست گفت : اين پروردگار من است ، اين از همه بزرگتر است و چون خورشيد رخ در نقاب افق كشيد خدا به او فرمود : « أَسْلَمَ ؛ سر به فرمان خداوند فرو آور » . ابراهيم عليه السلام گفت : « أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ؛ مطيع فرمان پروردگار جهانيانم » . و آن‌گاه به نزد قوم خود رفت و آنان را به يكتاپرستى دعوت نمود و گفت : « يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ

--> ( 1 ) - انعام : 76