الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )
108
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )
درگذشت . همسر وى از ترس شماتت دشمنان دخترانش را برداشته و رهسپار سمرقند گرديد ، در سمرقند هوا بسيار سرد بود . علويّه دخترانش را در مسجدى مأوا داد و خود براى بدست آوردن غذايى از مسجد بيرون شد ، در بين راه ديد مردم نزد شخصى اجتماع نمودهاند ؛ پرسيد : اين مرد كيست ؟ گفتند : پير بزرگ اين شهر است . علويّه پيش او رفت و شرح حال خود را براى او گفت . پير گفت : شاهد بياور كه تو علويّه هستى . علويّه نااميد از نزد او برگشت . در مراجعت پيرمردى را ديد كه بر دكّهاى نشسته و جماعتى دور او گرد آمدهاند ؛ پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : فرماندار شهر و مجوسى است . علويّه با خود گفت شايد كمكى در حق ما از دست او برآيد . پيش او رفت و ماجراى خود را و برخورد پير بزرگ شهر را برايش نقل كرد . در اين موقع فرماندار خادم خود را صدا زد و به او گفت : بانويت را بگو لباسش را بپوشد . خادم رفت و پس از مدتى آمد و زنى با او بود كه چند خدمتگزار وى را همراهى مىنمودند . فرماندار به بانو ( همسر خود ) گفت : با اين زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بياور . او رفت و آنان را آورد . فرماندار در خانهء خود مسكن مناسبى براى آنان آماده نمود و دختران را به حمّام فرستاد و لباسهاى فاخر بر آنان پوشانيد و با انواع خوراكيها از آنان پذيرايى كرد و شب را در كمال خوشى و راحتى بيارميدند . در نيمههاى شب ، پيرمرد اوّل در خواب ديد گويا قيامت برپا شده است و پرچم بر بالاى سر محمّد صلى الله عليه و آله برافراشته است و قصرى زمرّدين ديد ، پرسيد : اين قصر از كيست ؟ گفتند : از مسلمان يكتا پرستى است . او به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت