خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
87
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
ممكن است همراه با يك موضوع خاص ، پديدهاى مقارن باشد كه طبعا اقتضاى يك ضد داشته باشد و آنگاه انتقال اين موضوع از اين ضد به آن ضد ممكن نباشد ، مانند سياهى براى كلاغ ؛ اما موضوع به خاطر موضوع بودنش مىتواند از اين ضد به ضد ديگر انتقال يابد ، زيرا موضوع سياهى و سفيدى جسم است . آنچه گفتيم راجع به تضاد بود ، اما در باب ملكه و عدم بايد گفت كه ملكه - براساس مشهور - موجودى است در موضوع كه شأن آن موضوع اين است كه به آن موجود متصف شود ، مانند وجود بينايى و موى سر و دندان در زمانى كه بايد اين امور وجود پيدا كنند . عدم ملكه ، عدم آن موجود است در زمانى كه مىتواند موجود شود ، البته به شرطى كه ملكه بتواند به عدم ملكه منتقل شود ، اما عدم ملكه نتواند به ملكه تبديل شود . مانند كورى ، صلع ( ريزش موى سر ) ، بىدندان شدن ( درد ) نه اينكه به خاطر آب آوردن چشم يا بيمارى داء الثعلب ( بيمارى ريزش موى سر ) يا انتقال از سن كودكى ، بينايى و نمو دندان از بين برود و امكان داشته باشد كه دوباره اين امور عود كند . اما برحسب تحقيق ، ملكه و عدم از اينها عامتر است . بهطور كلى ، هر موجود در مقايسه با موضوعى كه طبيعتى از طبايع آن موضوع قابل آن موجود بتواند باشد ، ملكه است ، خواه آن طبيعت يك جنس باشد يا يك نوع يا عامتر از آن . عدم ملكه عبارت از عدم آن موجود است در آن موضوع ، خواه موضوع آن موجود در يك زمان يا يك نوع يا يك شخص كه ملكه مىتواند در آن موجود باشد وجود داشته باشد ، خواه غير آن باشد . همچنين خواه انتقال از يكى به ديگرى جايز باشد ، خواه جايز نباشد . حتى از آنچه تاكنون گفتيم نيز عامتر است . پس باتوجه به آنچه تاكنون نسبت به دو اصطلاح تضاد و ملكه و عدم براساس مشهور و تحقيق گفته شد ، زوجيت و فرديت ، نطق و عجميت ( گنگى ) كه موضوع هردو معنى ، جنس است و اين جنس بدون تعاقب و تنازع به انواع تقسيم شده و نيز مذكر و مؤنث بودن كه نسبت به نوع است و تقسيم به اشخاص شده و همچنين حركت و سكون و نور و ظلمت كه در اشخاص به صورت تعاقب و تنازع پيدا مىشوند و عدل و ظلم كه از دو جنس مختلف هستند - چراكه جنس عدل ، فضيلت و جنس ظلم رذيلت است - و نيز صحت و مرض براساس مشهور از باب تضاد بوده ، اما براساس تحقيق از باب ملكه و