خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
84
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
برخى گفتهاند كه شرط ملكه اين است كه موضوع بتواند از ملكه به عدم ملكه منتقل شود ، اما عدم ملكه به آن نتواند انتقال يابد ، مانند بينا كه مىتواند كور شود اما كور نمىتواند بينا شود . براساس گفتار فوق ، مردى و زنى ( ذكورت و اناثت ) را نمىتوان ملكه و عدم دانست ، چنانكه نور و ظلمت و حركت و سكون را هم نمىتوان از اين باب شمرد . اما اگر از اعتبار اين شرط چشم بپوشيم ، اين موارد نيز در باب عدم و ملكه داخل خواهند بود . آنچه تاكنون گفته شد ، اقسام تقابل بود . در اينجا ذكر چند نكته خالى از فايده نخواهد بود : 1 - اجتماع دو متقابل به سلب و ايجاب در يك موضوع در صورتى ممتنع است كه آن دو متقابل به صورت حمل مواطات ( حمل هوهو ) بر آن موضوع حمل شوند . اما اجتماع دو متقابل به تضايف ، تضاد و عدم و ملكه در يك موضوع در صورتى امتناع خواهد داشت كه آندو متقابل را در آن موضوع ، موجود فرض كنند و به صورت حمل اشتقاق ( حمل ذوهو ) حمل كنند ، زيرا اگر متقابلان به سلب و ايجاب را بر يك موضوع به صورت حمل اشتقاقى حمل كنيم ، مىتوانند هردو موجود باشند ، مانند جسم متحرك سياه كه حركت و عدم حركت در آن موجود است ، زيرا ممكن است سياهى با عدم حركت اجتماع كنند و از آنجا كه سياهى در جسم موجود است ، عدم حركت نيز موجود باشد ، زيرا - چنانكه پيشتر گفتيم - آنچه بر چيزى كه در موضوع موجود است ، حمل شود ، در خود موضوع وجود خواهد داشت . بنابراين چيزهايى كه وجودشان در موضوع به صورت اجتماع جايز نيست ، نمىتوانند بر موضوع حمل شوند و هرچه كه حملش بر موضوع جايز است ، مىتواند وجود داشته باشد ؛ اما اين قضيه داراى عكس نيست . در اينجا مىتوانيم به زوج و فرد بودن براى متضادين مثال بزنيم . موضوع هردو ، عدد است كه جنس همهء زوجها و فردهاست . نيز گويا و گنگ در حيوان و همچنين خير و شر هم مىتوانند به عنوان مثال واقع شوند . ممكن است خير و شر را بر دو چيز اطلاق كنند كه به عدم و ملكه نزديكتر باشد ، مانند نور و ظلمت ، علم و جهل ، عدل و ظلم . همچنين ممكن است ميان دو ضد چيزى واسطه شود ، مانند فاتر ( آب نيمگرم ) و ادكن ( رنگ مايل به سياهى ) .