خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

550

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

سنگ سفيد ( حجر ابيض ) را به جندل ثلجى تبديل كنند . از اين بدتر آن است معنى نيز دگرگون شده ، مثلا علم نظرى به ظن نظرى تبديل شود . اگر بخواهند يك جزء را به حد آورده و جزء ديگر آن حد مركب صرفا به صورت اسم آورده شود ، اولى آن است كه جزء جنسى به صورت اسم و جزء فصلى به حد آورده شود . زيرا جزء اعم ( جنس ) شناخته شده‌تر بوده و به مثابهء امر مفروغ عنه است ، اما معرفت امرى كه مخصص بوده و لاحق مىشود مشكل‌تر است پس فصل به حد آوردن بهتر خواهد بود . البته اين حكم برحسب اغلب بوده و گاه ممكن است معرفت عام ، در اين صناعت مشكل‌تر باشد . 25 - وقتى بخواهيم حدود بسايط را در حد مركب ايراد كنيم بايد به‌گونه‌اى عمل كنيم كه اگر نصيب هر بسيطى حذف شود ، نصيب بسيطى ديگر مختل نشود . مثلا در حد « انسان عالم » گفته مىشود : حيوان ناطق متصور به حقايق موجودات . اما مختل بدين‌گونه است كه در حد « عدد فرد » بگويند : عددى داراى وسط است . و به سبب مساوات گمان مىشود كه اين حد نيك است ، اما وقتى « عدد » را حذف كنيم مىبينيم نصيب « فرد » ، « داراى وسط » است ، در حالى كه خط و سطح نيز چنين هستند . و همچنين است وقتى در حدّ « خط مستقيم » مىگويند : طول بىعرض داراى دو نهايت كه هر نهايتى وسط و ديگر نهايت را دربر مىگيرد ، اكنون اگر نصيب « خط » را حذف كنيم باقى حد ، نصيب « مستقيم متناهى » است ، نه نصيب مستقيم مطلق كه شامل متناهى و غيرمتناهى مىشود . 26 - شايسته نيست امرى كه محدود به حد بسيط است ، به حد مركب ، محدود شود . مانند آن‌كه بگويند : خطيب كسى است كه داراى ملكهء اقناع در همهء چيزها باشد ، يا دزد كسى است كه همهء اشياء را در پنهانى ببرد . زيرا اين حدود اگر صحيح باشند حد خطيب ماهر و دزد مسلط هستند . 27 - در محدوداتى كه از دو طرف متضاد تركيب شده‌اند ، هنگام ذكر حد نبايد فقط يك طرف از آن‌دو ذكر شود بلكه بايد به‌گونه‌اى حد ايراد شود كه تركيب مقتضى آن است . مثلا امرى كه مركب از خير و شر است ، نبايد به‌گونه‌اى تحديد شود كه خير مطلق يا شر مطلق باشد بلكه آميزه‌اى از اين‌دو بايد باشد . 28 - هر امرى كه مىتواند دو ضد را در خود جاى دهد و به تعبير ديگر قابل دو ضد باشد ، در هنگام تحديد نبايد فقط يكى از آن‌دو ضد بيان شود . مانند آن‌كه بگوييم : انسان