خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
546
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
باشد ، مانند آنكه بگويند : آتش مجموع لهيب و جمره است ، در حالى كه اسم آتش اول به لهيب گفته مىشود . 9 - اگر محدود ، داراى مقدار و كيفى باشد ، شايسته نيست كه در حد ، مهمل گزارده شده و معين نشود . مثلا بگويند : فاجر كسى است كه آرزوى لذت داشته باشد . معلوم است كه همهء مردم چنيناند ، در حالى كه فرق فاجر با ديگران اين است كه اولا آرزوى او از حدى مخصوص تجاوز كرده و ثانيا شرط ديگرى هم دارد . يا آنكه بگويند : شب سايهء زمين است ، ولى نگويند كه چرا و چگونه است ، يا آنكه گفته شود : ابر از هواى متكاثف ( فشرده ) است ، باد حركت هواست ، زلزله حركت زمين است ، اما بيان نكنند كه چرا ، چگونه ، چه مقدار ؟ 10 - اگر محدود در زمانى قرار دارد ، بايد زمان حد و محدود با همديگر اختلاف نداشته باشد ، مانند آنكه بگويند : مزاج كيفيتى است كه در حال تفاعل اركان پديد مىآيد . در حالى كه آن كيفيت ، بعد از تفاعل حادث مىشود . 11 - حد نبايد محدود را عامتر كند . مانند آنكه بگويند : علم هيأت ، علم به اعيان موجودات است . 12 - نبايد موضوع محدود غيرموضوع حد باشد . مانند آنكه بگويند : نوم ( خواب ) ضعف حس است . شك تساوى فكرهاست . صحت اعتدال اخلاط است . براساس اين مثالها نائم حس است ، شاك فكر و صحيح ، اخلاط در حالى كه در هر سه مثال نائم ، شاك و صحيح ، انسان است . و آنها اسباب محدودند نه خود آن . و اين نيز از وجود فساد حد است كه سبب محدود به جاى خود محدود قرار گيرد . 13 - اگر محدود امر موجودى است ، نبايد حد ، آن را ناموجود يا ممتنع الوجود كند ، مانند آنكه در تعريف سفيدى بگويند لونى است مخالط آتش ، كه اين ناموجود است . يا آنكه در تعريف مكان گفته شود : مكان خلائى است كه به جسم پر مىشود و اين ممتنع الوجود است . 14 - اگر امرى كه محدود است مطلوب لذاته مىباشد ، حد نبايد آن را مطلوب لغيره كند . مانند آنكه بگويند : « عدالت حافظ سنتهاست » ، در حالى كه سنتها به سوى عدالتند نه اينكه عدالت به سوى سنتها باشد ! و اگر امرى هم بالذات باشد و هم