خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

529

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

از غيظ است . و نيز آن‌چه در بعضى احوال زايل مىشود در حالى كه نوع باقى است مانند نامى نسبت به حيوان يا آن‌چه در بعضى احوال ثابت بوده اما نوع باقى نيست مانند ملكهء نفسانى نسبت به تذكر ، زيرا ملكه ثابت بوده اما ذكر و يادآورى متجدد است . 15 - آن‌چه موضوعش غير موضوع نوع است مانند درد نسبت به غيظ ، زيرا درد متعلق به حس بوده و غيظ در قوت غضب است . اين موضع در اثبات نيز نافع است . 16 - آن‌چه بر جزء نوع مقول بوده و يا بر كل نوع مقول باشد اما به سبب جزء مانند محسوس نسبت به انسان كه به سبب ظاهر بدن بر انسان مقول است . و به‌طور كلى هر امرى كه به سبب امرى غيرماهيت نوع بوده و بر نوع مقول باشد . 17 - در صورتى كه منفعل به عنوان جنس انفعال قرار گيرد مانند آن‌كه مىگويند : باد هوايى متحرك است - و نيز در صورتى كه انفعال جنس منفعل قرار گيرد . و از اين قبيل است آن‌چه كه مىگويند : يخ آبى فشرده است و يخ آب نيست بلكه آب بوده است . و گل خاكى است آميخته به آب . در اين مواضع آن‌چه به جاى جنس است مقول بر محدود نيست . 18 - و نيز اگر ماده را به جاى جنس قرار دهند ، مانند : حيوان جسمى است حامل نفس ، يا تخت عبارت است از چوبى چنين . . . - و يا موضوع به جاى آن قرار گيرد مانند : گرداب آبى مستدير است . 19 - آن‌چه از قبيل قسمت عارض به معروض باشد يعنى به چيزى مختلف باشد كه اقتضاى قسمت ذاتى نكند مانند سفيد كه به گچ و برف مختلف مىشود . 20 - هر امرى كه هيچ نوع از انواع آن مشارك آن موضوع نباشد ، چراكه جنس در قياس با آن ، جنس است مانند حركت كه انواع آن نظير نقلت و استحالت ، مشاركت لذت نيست ، پس جنس لذت نيست . و اين در صورتى است كه انواع محصور باشند . تمام اين موارد در ابطال نافع است . 21 - هيچ‌گاه دو امرى كه متساوى النسبته هستند نمىتوانند جنس باشند - مانند قدرت و اختيار نسبت به دزدى . و نيز نوعى كه نسبت به دو ضد يكسان است نمىتواند جنس باشد مانند نفس با متحرك و ساكن . و آن را تحت اخس قرار مىدهند - مانند متحرك ، زيرا ساكن ثابت‌تر است . اين موضع مشهور است .