خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

453

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

تعريف كليات به جزئيات ، مثلا مىگوييم : جنس مانند حيوان ، نوع مانند انسان ، شخص مانند زيد ، مثلث ، مانند اين مثلث . تعريف معقولات به محسوسات ، مانند تعريف يقين به نور و تعريف حيرت به ظلمت . عقول ناقص با اين مثال‌ها بيش‌تر مأنوس بوده و ازاين‌رو در گفت‌وگوهايى كه با متعلمان يا عوام مىشود ، بيش‌تر ، از اين مثال‌ها استفاده مىشود . به‌طور كلى مقصود بالذات در اين مقدمات برهانى حد تام بوده و ساير تعريفات مقصود بالعرض‌اند و با ساير صناعت‌ها مانند جدل و خطابه و . . . مناسبت بيش‌ترى دارند . زيرا فايدهء اصلى از تعريف و تحديد ، كسب و تحصيل صورتى عقلى است كه مطابق با محدود ( شيئى تعريف شده ) باشد ، و چنان‌كه اهل ظاهر گمان مىكنند ، فقط تمييز ماهيت از ساير ماهيات ، هدف اصلى نيست . زيرا وقتى تصور حقيقى حاصل شود ، به تبع آن تمييز نيز حاصل مىشود . اما اگر فقط تمييز حاصل شود ، ما بىنياز از تصور حقيقى نخواهيم بود . علاوه‌بر اين ، تمييز تام نيازمند آن است كه متميز و متميز عنه قبلا حاصل شده باشند ، و هرچه غير از آن ماهيت ، قبلا تصور شده باشد ، در حالى كه حصول امر اول دور بوده و حصول امر دوم محال است . ممكن است امرى برحسب بعضى از عوارض بيّن بوده و برحسب ذات يا بعضى ديگر از عوارض غيربيّن باشد . مثلا نفس از آن جهت كه موجب بوده و در بدن تصرف مىكند بيّن است ، اما از آن جهت كه ماهيتش معلوم نيست و اين‌كه آيا جوهر است يا عرض ، غيربيّن است . ازاين‌رو به اعتبار اول نيازمند حد نبوده و به اعتبار دوم محتاج به حد است . هر امرى كه مطلقا بيّن بوده - چه برحسب عقل يا حس - اشتغال به تعريف آن بىفايده است زيرا هيچ تعريف و بيانى نمىتواند آن‌گونه كه عقل يا حس آن را مىشناسد ، بشناساند - چه رسد به اين‌كه بيش از مقدار عقل يا حس بخواهد آن را معلوم كند . بايد دانست هيچ تعريف حدى ، رسمى و مثالى نمىتواند با يك لفظ مفرد باشد ، زيرا انتقال از يك معنى مفرد به معنى ديگر به خاطر لزوم يا وجهى ديگر ، صناعى نيست . مقصود از تعريفات در اين موضوع ( كتاب برهان ) تعريفاتى است كه تصرفات اختيارى در