خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

224

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

لازم مىآيد كه بعضى ناطق اسب نيست . اما در اين قرينه ، اصغر « ناطق » و اكبر « اسب » است . ازاين‌رو مقدمات به جاى همديگر قرار گرفته‌اند و انتاج اين قياس از شكل چهارم است . به همين سبب اين قرينه را در اين شكل عقيم دانسته‌اند . امثال اين قرينه‌ها در اشكال ، بسيار ديده مىشود . مراد از قيد « تعيين نتيجه » در تعريف قياس نيز همين است . علت اعتبار شرط دوم ، يعنى كلّيت كبرى اين است كه از آن‌جا كه حد وسط به عنوان محمول اصغر است ، و موجبه است ، شايستگى عموم را دارد . ازاين‌رو تلاقى اصغر و اوسط در بيش از آن « بعض » واجب نيست . در اين صورت هرگاه حكم بر بعض اوسط نباشد ، بلكه بر همه باشد ، خواه به ايجاب خواه به سلب ، آن حكم شامل اصغر نيز خواهد بود ، اما اگر حكم بر بعض اوسط باشد ، معلوم نيست كه آن بعض دقيقا همان بعضى است كه ملاقى اصغر است يا غير آن . بدين‌خاطر انتاج ضرورى نخواهد شد . مثلا هرگاه بگوييم : « همهء انسان حيوان است » و آن‌گاه به صورت ايجابى يا سلبى بر بعضى حيوان حكم كنيم و بگوييم ناطق است يا صهال نيست ، منتج نخواهد بود . خواجه ابو البركات بغدادى « 1 » اين بيان‌ها را در ضمن خطوطى تصوير كرده است تا به

--> ( 1 ) - خواجه ابو البركات بغدادى هبة الله بن ملكا ملقب به اوحد الزمان از نوادر روزگار بود . ابن ابى اصيبعة گويد : مولد وى « بلد » بود . به همين جهت او را بلدى مىگفتند . چون در بغداد اقامت داشت ، به بغدادى مشهور گشت . زمان ولادتش معلوم نيست . وفاتش را ظهير الدين بيهقى در تتمهء صوان الحكمة سال 547 ، روز وفات سلطان مسعود بن محمد بن ملكشاه سلجوقى دانسته و گويد : مدت نود سال شمسى عمر كرد . وى بر مذهب يهود بود و در آخر به مذهب اسلام درآمد . در اسلام وى روايات چندى است كه از آن جمله آن است كه در مصاف خليفه المسترشد بالله ( متوفى 529 ) و سلطان مسعود اسير گشت و وقتى كه به نزد سلطان بردندش براى رهايى از قتل ، اسلام آورد و از كشته شدن رست . ابو البركات در خدمت شيخ ابو الحسن سعيد بن هبة الله ( 436 - 495 ) كه از فضلاى زمان بود و در علوم منطق و فلسفه و طب مؤلفات بسيار دارد ، تلمذ كرد تا آن‌كه در طب و فلسفه و رياضى مرتبه‌اى بلند يافت و مشهور گشت و خلفاى زمان و سلاطين روزگار طالب او شدند . مدتى در خدمت المسترشد بالله به سر مىبرد و در آخر عمر به گفتهء بيهقى به بيمارى جذام مبتلا شد و خويشتن را مداوا كرد و بعد نابينا گشت و مدتى در آن حال بزيست تا در سال 547 كه سلطان مسعود را قولنجى عارض شد و او را براى علاج به همدان بردند . چون از زندگى سلطان مأيوس گشت بر خويشتن بترسيد و صبح روزى كه سطان عصر آن روز بمرد ، از ترس وفات يافت و تابوتش