خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
126
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
موجود است . مثلا به زيدى كه وجود ندارد ، نمىتوان گفت زنده است يا بيناست يا داراى اين صفت است . اما سلب ، مقتضى اين معنى نيست يعنى به زيدى كه وجود ندارد ، مىتوانيم بگوييم زنده نيست ، بينا نيست . اكنون پس از بيان فوق بايد بگوييم كه هر وجودى يا در عقل است يا در خارج عقل و نيز يا هميشگى است يا در بعضى اوقات . در وجود مطلق تمامى اين اقسام داخلند ، زيرا هر قيدى از اين قيود وجود را به قسمى مخصوص مىكند و آن قيد زايد بر مفهوم وجود است و ما كه مىگوييم در قضيهء موجبه ، موضوع بايد موجود باشد ، مقصود اين نيست كه حتما بايد در خارج موجود باشد ، زيرا ما در علوم براى موضوعاتى كه معقول هستند ، حكم ايجابى مىكنيم با اينكه نمىدانيم آنها در خارج موجودند يا نه ؛ مثل اينكه مىگوييم كرهء محيط بر بيست ضلعى كه هريك از آن اضلاع قاعدهء مثلثى باشد ، داراى فلان حكم است . همچنين منظور اين نيست كه موضوع بايد فقط در عقل موجود باشد ، چراكه ما بر موجودات خارجى هم حكم مىكنيم . در مورد موجودى كه همواره موجود است يا در برخى اوقات ، نيز مسأله به همين صورت است . بنابراين مقصود اين است كه موضوع بايد به وجودى كه عامتر از هريك از اين چهار قسم است ، موجود باشد . در برخى موارد ، براى موضوعاتى كه موجود نيستند ، حكم ايجابى مىكنيم ، مانند خلاء و جوهر فرد ؛ بايد بدانيم كه آن احكام به ظاهر ايجابى يا به معنى سلبى است ، مثلا اينكه مىگوييم خلاء ممتنع الوجود است ، يا در وقت حكم ، وجودش را مانند كسانى كه قايل به آن هستند ، فرض مىكنيم ، مثل اينكه مىگوييم خلاء بعد غيرمادى است ، جوهر فرد داراى وضعى است و جز اينها . بنابراين از مباحث فوق معلوم شد كه هرگاه در موجبهء كلى مىگوييم مثلا كلّ « ج » . . . آنچه از اين لفظ با اين سور فهميده مىشود ، اين است كه آن حكم بر تكتك اشخاصى كه بالفعل به آنها « ج » گفته مىشود وجود دارد ، خواه در عقل باشد خواه در خارج ؛ اگرچه هم فقط در يك وقت باشند ، خواه در وقتى كه صفت « جيمى » دارند خواه در وقتى ديگر ، به صورتى كه هيچ شخصى از تمام اشخاصى كه به يك اعتبار « جيم » باشد ، از آن حكم خارج نيستند . اما وقتى مىگوييم « بعضى ج . . . » مقصود بعضى از اشخاص است با همهء اين اعتبارات