خواجه نصير الدين الطوسي

148

روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )

إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ يعنى چون از عهد او پنجصد سال بگذرد دعوت او باميان آورند و حضرت سيّدنا قدّس اللّه روحه كه حجّت اعظم مولانا قائم القيامة است و مسيح دور قيامت و نافخ صور اوّل است ، در اوّل پنجصد سال هجرت برخواست و بطلب اين دين ويژهء يگانه به حضرت مقدّس مولانا مستنصر باللّه لذكره السّلام شد و به نظر انوار تأييد مخصوص گشت و به حكم فرمان بيامد و دعوت هاديه ثبّتها اللّه آشكارا كردند ، و باوّل كه صور دعوت مبارك بدميد اين ندا كه در راه خداشناسى به كسى حاجت افتاد به امّت بجهان در داد ، و گفت خرد بس يا نه ، پس آن كس كه بجواب گفت كه خرد بس پنداشت كه به اين چه بگفت به حاكم ( مقرّ ) بود چون بديد كه خرد را همه عالم به خود حاكم كرده بودند ، و اگر گفت كه خرد نه بس خود اقرار داد كه بحاكمى حاجت است ، و ميزان دعوت مبارك بر اين نهاد كه حقّ در هر وقت آن باشد كه محقّ لذكره السّلام فرمايد نه آن كه از محقّ گذشته شنيده باشد و بدست برسيده‌اند ، اجزائيست كه بگسستگى از محقّ وقت از كلّ و مبدأ خود باز گسسته است ، و به پيوستگى به محقّ وقت بكلّ و مبدأ خود رسيده ، و در كلّ عالم هيچ حقّ بفرض‌ها نتواند نهاد كه به خودى [ 119 ] در حقّ باشد تا چون مردم آن را بدست اقرار كنند محقّ باشند ، و هيچ باطل بفرض‌ها نتوان نهاد كه به خود در باطل باشد تا چون مردم بر آن بروند مبطل باشند ، الّا كه حقّ آن است كه بمحقّ وقت بسته باشد و باطل آن كه از محقّ وقت باز گسسته باشد ، چه حقّ و چه باطل من حيث الحقّ و الباطل دو معنىء مجرّد نفسىاند كه تا معيّن و مشخّص نمىشوند در خارج وجود ندارند ، و چون معيّن و مشخّص ميشوند عين و شخص باطل مرد كافر مبطل ، و همچنين عقل معنىء مجرّد ذهنى است ، من حيث العقل ، در خارج وجود ندارد