خواجه نصير الدين الطوسي

113

روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )

منم آخر و منم ظاهر و منم باطن و بهمهء چيزها دانا ، و او را هميشه در اين عالم جماعتى باشد كه او را با آن جماعت شناسند و آن جماعت را به او شناسند ، و شناختن او به جماعت آن كه او را خداوند جماعت دانند و شناختن جماعت به او آنكه جماعت را جماعت او دانند ، و او لذكره السّلام را نه در اوّل بدايتى و نه در وسط تغيّر و استحالتى و نه در آخر نهايتى ، و اگر چه او جوهر قائم باقىست سبب علّت همه موجودات و خداوند وجود بخش همه آفرينش اوست . بحقيقة الحقائق از نوع و شخص منزّه ، امّا به حكم اضافه با اين عالم جسمانى كه او را نوع و شخص نمايد شخص او نوع اوست و نوع او شخص اوست ، و شخص او بنوع او باقىست أبد الآبدين ، و كلمهء توحيد در نسل مقدّس و عقب مبارك او متوارث و متناسل در يك نسل بلكه در يك ذات ذرّيّة بعضها من بعض انقطاع نه پذيرد أبد الدهر امّا امام و فرزندش ، از كلمات مقدّسهء على ذكره السّلام است ، بدان كه اين امامت حقيقى است هرگز بنگردد و متغيّر و متبدّل بنباشد ، و هميشه در نسل مولانا متناسل بود و از ايشان بنگرد و نه به شكل و نه بمعنى و نه بحقيقت امّا حال ديگران هر يك را بوجه‌ها اتّصالىست با ايشان ، يعنى بمولانا ، اتّصالى هست به چهار نوع ، بروحانى و بجسمانى و بوجوهات ديگر ، يكى بمعنى ازو بود ، همچون سلمان ، سلمان منّا اهل البيت ، و يكى بمعنى و به شكل ازو بود و نتوان گفت كه بحقيقت از اوست همچون مولانا حسن ، و يكى به شكل ازو بود و بمعنى ازو و بحقيقت خود او بود ، همچون مولانا حسين ، و يكى بجسم ازو بود همچون مستعلى ، زيرا كه مردم ناگزيراند از اين سه فرقه كه اهل ظاهراند و اهل باطن و اهل حقيقت ، و بسوى اهل ظاهر به حكم ظاهر امام ظاهر بايد