العلامة الحلي ( مترجم : على محمدى )
96
شرح كشف المراد ( فارسى )
كه اضافه ميان شىء و نفس آن غير معقول است ، بلكه اضافه بايد ميان دو چيز باشد كه باهم مغايرند . يكى مضاف و ديگرى مضافاليه يا يكى منسوب و ديگرى منسوباليه است . 2 . علم از مقولهء ان ينفعل يا انفعال است يعنى منفعل شدن و متأثر شدن ذهن ما از صورى كه در آن منقش شده است و عالم شدن به آن . 3 . علم از مقولهء كيفيات نفسانى است يعنى كيفيت و حالتى در نفس انسان طبق هر سه نظر فوق علم از مقوله اعراض است . 4 . به عقيدهء پيروان حكمت متعاليه ؛ علم از مقوله ماهيات نيست تا جوهر باشد يا عرض ، بلكه از مقولهء وجود بوده و وجود در مقابل ماهييت است . حال مباحثى كه در اين كتاب مطرح است براساس سه مبناى اول است . پس از مقدمه مىگوييم : گروهى از فلاسفه اقدمين گفتهاند : خداوند به ذات خويش علم ندارند ؛ زيرا علم يا اضافه محضه است ، يعنى نسبتى است ميان عالم و معلوم و يا از صفات حقيقيه ذات الاضافه است و هركدام كه باشد بايد ميان مضاف و مضاف اليه يعنى ميان عالم و معلوم مغايرت باشد زيرا اضافه بين الشىء و نفسه معقول نيست در حالى كه ميان ذات و خودش مغايرتى نيست تا ذات عالم به ذات باشد . جواب ما : اولا ما انسانها به ذات خود عالميم با اين كه حقيقتا بين عالم و معلوم تغايرى نيست . در اينجا هر جوابى دهيد ما در مورد خدا مىدهيم . ثانيا بر فرض قبول كنيم كه بايد ميان عالم و معلوم مغايرت باشد ، ولى تغاير ميان دو چيز دو نوع است : 1 . تغاير ذاتى و حقيقى ، مثل علم ما به شجر و نار كه عالم و معلوم متغايرند . 2 . تغاير اعتبارى ، همانند انسان و حيوان ناطق كه به اعتبار اجمال و تفصيل با يكديگر متغايرند نه ذاتا و حقيقتا . حال در باب علم ذات به خودش تغاير اعتبارى هست ؛ زيرا همين ذات باعتبار اين كه عالم و مدرك است عنوان عالم به او نسبت داده مىشود و به اعتبار اين كه معلوم خودش است عنوان معلوميت به او نسبت داده مىشود . همين مقدار از مغايرت يعنى تغاير بالاعتبار كافى است و ما دليلى نداريم كه حتما بايد تغاير بالذات باشد .