احمد بن محمد حسينى اردكانى
423
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
مىكنند نه به قوّه ، و آنچه در مكان به آن اقرب است بايد كه در حدوث اقدم باشد ، و حال آنكه اوّل عضوى كه متكوّن مىگردد قلب است كه در وسط است . علاوه بر آنكه بسيارى از حيوانات به تولّد متكوّن مىگردند . و ديگر : آن است كه اين اجتماع محتاج به حافظ نيست . و دليل بر اين بقاى بدن ميّت است بعد از مفارقت نفس . و اگر حافظ نفس باشد بايد كه اجزاى بدن در نزد موت متفرّق گردد . و جوابش : آن است كه براى اجساد حيوانات بعد از مفارقت نفوس آن قدر عناصر كثيفه هست كه احتياج به حافظ نفسى ندارد ، چنان كه بقاء بنا در انحفاظ و تماسك اجزا به حافظى غير از يبوست عنصر محتاج نيست . و آنچه نفس حافظ آن است اين جسد باقى نيست ، بلكه چيزى ديگر و مزاجى ديگر است كه مادام كه متغيّر و منفسخ نگردد موت عارض نمىشود . و ديگر : آن است كه نفس حادث نمىگردد مگر بعد از استعداد مادّه ، و آن استعداد حاصل نمىگردد مگر به مزاجى كه صلاحيت آن داشته باشد ، زيرا كه مزاج از علل معدّه است براى حدوث نفس . و اگر چه علّت معدّه علّت بالعرض است ، لكن به حسب طبع مقدّم بر معلول است . پس هر گاه نفس علّت اجتماع عناصر باشد چگونه متقدّم مىگردد بر چيزى كه تأخّرش از آن واجب است . و از اين اشكال ، جواب دادهاند كه جامع اجزاى نطفه نفس ابوين است . و بعد از آن مزاج در تدبير نفس امّ باقى مىماند تا آنكه مستعدّ قبول نفس مولود گردد ، و بعد از حدوث ، حافظ و جامع ساير اجزا به طريق ايراد غذا هم او خواهد بود . و اين جواب مخالف است [ 367 ] با آنچه شيخ در شفا گفته است كه : « نفس هر حيوانى جامع اسطقسات بدن او و مؤلّف و مركّب آن است به نحوى كه صلاحيت بدنيّت او را داشته باشد ، و همان نفس حافظ آن بدن است بر نظامى كه سزاوار است . و اين قوّه بعد از مدّتى تدبير را به قوّهء ديگر واگذارد ، مانند آنكه نفس أمّ تدبير را به نفس مولود واگذارد در افاعيل . و تدابير طبيعيّه معقول نيست ، بلكه اين عمل در ميان دو فاعل غير طبيعى كه به ارادهء متجدّده عمل نمايند مقصور است .