شمس الدين محمد بن محمود آملي

55

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى )

فصل پنجم [ در حقيقت سر و عقل ] در حقيقت سر و عقل ؛ طايفه از متصوفه بر آنند كه سر لطيفه‌ايست از لطايف روحانى محل مشاهدات ، چنان كه روح لطيفه‌ايست محل محبت ، و دل لطيفه‌ايست محل معرفة ، و طايفه برآنند كه سر نه از جمله اعيانست ، بلكه از جمله معانيست و مراد از او حالتيست مستور ميان بنده و خداى كه غيرى را بر آن اطلاع نيفتد ، و گويند بنده را با حق سريست و سر السريكه آن را خفى خوانند چنان كه نص كلام مجيد است « وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى » سر آنست كه جز خدا و بنده بر آن اطلاع ندارد و سر السر آنكه بنده نيز بر آن اطلاع نيابد مگر عالم السر و الخفيات . و طايفهء اول كه سر را از اعيان شمرند بعضى بر آنند كه سر فوق روح و قلبست ، و بعضى بر آنكه فوق قلب و تحت روحست ، و پيش صاحب عوارف آن است كه سر أمرى و راى قلب و روح نيست ، و گفت سبب قصور آنجماعت كه سر را فوق روح دانستند آن بود كه چون روح را بعد از خلاص كلى أزرق تعلقات قلبى و نفسى وصفي زايد بر معهود يافتند گمان بردند كه مگر غيبى ديگر است راى روح و بر ايشان پوشيده ماند كه آن عين روح است متصف بوصفي غريب . و سبب اشتباه آن طايفه كه سر را تحت روح و فوق قلب نهادند آن بود كه دل را در نهايت احوال كه به كلى از ذل استرقاق نفس آزاد گردد ، و از تعلقات و هواجس نفسانى و تشبثات وساوس شيطانى خلاص يابد ، وصفى غريب يافتند كه بر ايشان مستعجم مينمود ، و تصور كردند كه مگر غيبى ديگر است و راى دل ، و ندانستند كه آن خود عين دلست ليكن وصفى ديگر غريب اكتساب كرده . و بعضى ديگر گفتند سر معنى لطيف است مكنون در ضمير روح و عقل را تفسير آن متعذر ، يا در سويداى دل و زبان را تعبير از آن متعسر ، و چنان كه زبان ترجمان و معبر دلست عقل ترجمان روح و مفسر سر اوست هر معنى كه روحرا از غيب مكشوف شود و به نظر اعيان آن را مشاهده كند و خواهد كه بطريق مكالمت