شمس الدين محمد بن محمود آملي
23
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى )
مقام هفتم خوف يعنى انزعاج قلب و انسلاخ او از طمانينت أمن بتوقع مكروهي ممكن الحصول و اين مقام تالي مقام شكر از آن باشد كه نظر سالك مقصور بود بر ملاحظه نعمت الهي كه طمأنينه أمن لازم است تا آنگاه كه خوف زوال نعمت بدلش فرود آيد و او را از طمأنينه أمن انزعاج كند و بتوقع سخط ممكن الحصول به منزل خوف كشد و نظر جمال بينش با نظر جلال بين قرين گردد ، و بر ظاهر صلاح حال اعتماد نكند بلكه پيوسته از نوازل قهر و غضب خايف باشد . آوردهاند كه وقتى جبرئيل عليه السّلام به حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و إله آمد و اثر خوف برو ظاهر بود رسول صلّى اللّه عليه و إله از سبب آن پرسيد ، جواب داد كه از آن روز كه دست قهر ازلي معلم ملكوتى را از ميان مسبحان و مقدسان بيرون كشيد و داغ لعنت ابدى بر جبين او نهاد هيچيك از مادر صوامع قدس بر سرير أمن و سكون نيست و از وقوع مثل آنحال ايمن نبود . و خوف از دو چيز بود يكى بر عقاب و اين عوام مؤمنان را باشد و دوم خوف از سوء عاقبت و نداى قطيعت و طلب حظ و قرب كه متصوفه آن را خوف مكر خوانند ، و هر چند منتهيانرا عاقبت خوف نماند أما سالكرا در بدايت حال تا نضجى پديد آيد از حرارت خوف چارهء نباشد . چنان كه ذو النون گويد لا يسقي المحب كاس المحبة إلا بعد أن ينضج الخوف قلبه ، و چون دل نيم پخته در حرارت اينخوف نضجى تمام بيابد و از خامى طمع و كدورت طلب حظوظ به كلى در مضيق اينخوف ازو متخلف شود و صفاء مطلق بديد آيد قلب گردد ، و دست كرامت او را خلعت محبت در پوشاند ، و از كسوت وجود ظلمانى و نورانى منخلع گردد ، دامن همت را از التفات به وجود خود پاك بيفشاند . پس وصل و فراق قرب و بعد نسبت با او يكسان گردد ، و در اين مقام اسم ولايت بحقيقت برو اطلاق كنند ، و حزن و خوف ازو بردارند چه اولياى حقرا نه خوف