سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )

54

مذكر احباب ( فارسى )

مشورت كرد ، او گفت : " تو بدان كس مىمانى كه او را وعدهء زيارت است « « 81 » » امّا دخمه در بالاى كوهى بلند است « « 82 » » و ممّرش خراب گشته و آن قصرى است از سنگ خاره تراشيده‌اند و محلّى و مطلّى گردانيده « « 83 » » و شاه بر تختى كه در زندگانى بر آن « « 84 » » مىنشست تكيه « « 85 » » نموده و تاجش از زبر بالين او آويخته « « 86 » » و بدنش به واسطهء رايحهء ادويه و عدالت هوا نريخته « « 87 » » و در آنجا طلسمها ساخته‌اند كسى درنيايد مگر آن كس كه او را زيارت كردن موعود است « « 88 » » " . مأمون به پاى آن كوه رفته ، « « 89 » » راه راست كرد « « 90 » » و با سه كس و اسبى و خادمى روانه شد ، و چند لباس زربفت و قدرى مشك و كافور و عود و عنبر با خود برد . « « 91 » » چون به در دخمه رسيد ، در را بسته ديد « « 92 » » ، پير گفت : " اگر تو آنكسى كه ، وعده مر تراست « « 93 » » حلقهء در را بجنبان " . چون دست بر « « 94 » » حلقه زد ، كليدى افتاد . پس در بگشاد « « 95 » » چند سوار مسلّح بر ايشان حمله كردند ، پير گفت : " تازيانه بيفكن " . چون تازيانه از دست بيفكند « « 96 » » ايشان ساكن شدند چون به ميان سراى رسيدند چهار شير قصد ايشان كردند « « 97 » » ، پير گفت : " آستين برافشان " . چون آستين برافشانيد ، آنها نيز ساكن شدند « « 98 » » . و چون به در دخمه رسيدند ، چهار شمشير آويخته نمود چنان‌كه كس را مجال درون رفتن نبود « « 99 » » . پير گفت : " دستار از سر برگير " . چون دستار برگرفت آنها نيز دور گشتند « « 100 » » . و چون به درون آن دخمه درآمدند عجايب و غرايب ديدند « « 101 » » از بساط و فراش و ديگر آلات « « 102 » » ملوكانه كه عقل در آن حيران بود و از هر طرف پنج غلام مسلّح حمله كردند ، پير گفت : " يا امير « « 103 » » بپرس كه من كيستم " . مأمون چون آواز بلند كرد « « 104 » » بيهوش شد . « « 105 » » چون به هوش آمد ، آن غلامان مسلّح نديد « « 106 » » . بعد از آن بتواضع در گوشهء تخت نشست و حسن و احمد بر پاى ايستادند . « « 107 » » مأمون در آن « « 108 » »

--> ( 81 ) . P او را دغدغهء زيارت توست ( 82 ) . K كوهى است ( 83 ) . P مجلّى و مطلّى گردانيده‌اند ( 84 ) . K بر وى ( 85 ) . K حالا + تكيه ( 86 ) . P از بالين او آويخته‌اند ( 87 ) . P به واسطه ادويه و عدالت نريخته است ( 88 ) . P مگر آن شاه عرب كه زيارت او را موعود است ( 89 ) . P كوهى رفت ( 90 ) . P نموده ( 91 ) . P و مشك و كافور با خود برد . ( 92 ) . P « در . . . ديد » ندارد ( 93 ) . K اگر تو آنى كه وعده تو است ( 94 ) . K به ( 95 ) . K چون در بگشادند . ( 96 ) . P « چون . . . بيفكند » ندارد ( 97 ) . P , H بر ايشان حمله كردند ( 98 ) . P آستين خود را بر ايشان افشان چون افشاند ساكن شدند ( 99 ) . P چهار شمشير آويخته ديدند كه كسى را مجال درآمدن نبود ( 100 ) . P دستار از سر بگير چون بگرفت دور شدند ( 101 ) . P چون درون درآمدند عجايب‌هايى ديدند ( 102 ) . P فروش و آلات ( 103 ) . K پير به امير گفت . ( 104 ) . P نمود ( 105 ) . K گشت ( 106 ) . K « چون . . . نديد » را ندارد ( 107 ) . P بر بالا ايستادند ( 108 ) . P « در آن » ندارد