سديد الدين محمد عوفى
مقدمهء مصحح 58
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
آن اموال از ايشان باز طلبند و پس از آن سلطان ايشان را تربيت فرمايد و انعام دهد تا منت آن از پادشاه دارند . و اين معنى به تمويهات در دل سلطان مسعود شيرين گردانيدند و اين معنى را مؤكد كردند بدانكه گفتند : اركان دولت محمودى چون همه آلودهاند و تشريفات و انعامات ستده ايشان اين معنى را نپسندند ، چه ايشان را آن خورده باز بايد داد ، و هراينه پادشاه را از اين رأى برگردانند اگر چنان باشد كه ازين انديشه رجوع خواهد كرد خود به ابتدا شروع نبايد فرمود . و سلطان در آن تحرى مبالغت فرمود ، و به خازنان فرمان داد كه نسختى مبين و مشروح ببايد داد به اموالى كه امير محمد در نوبت دولت خود از تشريف و انعام كه به خلايق داده است . پس خازنان نسخت دادند ، و بو سهل زوزنى عارضى لشكر داشت گفت : فرمان بايد داد كه نخست به ديوان عرض آرند تا من لشكريان را با يكديگر تسبيب كنم و براتها نويسند تا آن مال مستغرق شود و مواجب يك ساله ازين مال داده آيد . سلطان مسعود گفت : تا با وزير بازگويم . روز ديگر سلطان مسعود با وزير خالى كرد و اين معنى با وى باز گفت . وزير خواجه احمد بن الحسن بود كه سلطان او را به قلعه محبوس كرده بود و سلطان مسعود او را بازآورده . خواجه گفت : فرمان خداوند راست و لكن پادشاه را درين انديشه كرده است و صلاح و فساد اين پيش نظر آورده ؟ گفت : بلى انديشيدهام و اين معنى مقرر كرده . خواجه گفت : تا بنده نيز بينديشد و به خدمت عرضه دارد . و خواجه هرچند كه در آن تأمل مىكرد كار را سخت ملتوى مىديد و به خساست نزديك و از مروت دور مىدانست ، كه آن كار چنان كه گفتند ننشيند و خلقى دشمن شوند . پس روز ديگر سلطان وزير را تقاضا كرد كه : درين معنى انديشه كردى ؟ وزير گفت : پيغام فرستم و به خدمت عرضه دارم . پس گوشهاى خالى كرد و ابو نصر مشكان را بخواند و گفت : شنيدى كه اين جماعت خسيس طبع دونهمت پادشاه را بر چه نهادهاند و چه بازيچه انگيختهاند ، و آنگاه اين معنى با بو نصر مشكان بازگفت و گفت : هيچ دانى كه از آب رفتگى چه حاصل آيد و زرى كه به شاعرى و مسخرهاى داده باشند بطلبند [ چه ] بدنامى بحاصل آيد ؟ اكنون ترا به خدمت سلطان بايد رفت و از من پيغام درست بايد