سديد الدين محمد عوفى
مقدمهء مصحح 59
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
رسانيد ، و بگوى كه : اين كار هرگز تمشيت نپذيرد و خلق از تو نفور شوند و ترا دشمن گيرند و هرگز در هيچ تاريخ اين مطالعه نيفتاده است كه از ملوك عجم كسى مثل اين كرده است يا از خلفاى بنى اميه و عباسيان برين جمله كارى پرداخته . و اگر ما امروز اين عرضه نداريم فردا كه اين كار به پيچد در گردن ما بندد و گويد چرا خطاى آن بر نظر ما عرضه نداشتيد . ابو نصر خدمت كرد و گفت : كه مرا آنچه محمد در دولت خود داده است جمله مهيا دارم و در هيچ چيز تصرف نكردهام و حق عليم است كه [ از ] امروز مىانديشيدهام و آن جمله را بعينه به خزانه خواهم رسانيد پيش از آنكه كسى به طلب آن آيد و آبروى من برود . و كار من آسان است ، بيچاره آن يك سواره كه آنچه ستده باشد بخرج كرده بود و از آن هيچ نشان نمانده چون از وى به عنف مطالبه كنند چه دهد و از كجا آرد و حال او چگونه شود ! پس خواجه ابو نصر به خدمت سلطان رفت و عاقبت وخامت آن كار و فساد آن شغل عرضه داشت اما چون اين معنى را در ضمير سلطان مستحكم كرده بودند هيچ سود نداشت و جواب گفت كه : رأى خواجه دانستم تو بازگرد تا آنچه مصلحت باشد بفرمايم . ابو نصر به خانه رفت و در سر كس به خازنان فرستاد كه آنچه محمد در نوبت سلطنت به من داده است از انعام و تشريف و غير آن همه را نسخه كنيد و به نزديك من فرستيد . ايشان نسختى كردند و او آن جمله را به خزانه رسانيد و قبض خازنان باز رسانيد . و سلطان مسعود آن را منت داشت . و بو سهل زوزنى گفت : اى پادشاه جمله چنين خواهند كرد و زود مال بحاصل خواهد شد . سلطان نسختهاى خازنان به بو سهل داد و خود به شكار رفت و فرمود كه تا من برسم بايد كه اين مال را به تمام حاصل كرده باشيد . و چون سلطان برفت بو سهل براتها روان كرده و باران مطالبه بر سر خلق بباريد و خلق را زحمتهاى بسيار مىداد و شكنجهها مىفرمود و هركس كه به خواجه توسل طلبيدى ، او گفتى : مرا درين باب دخلى نيست كه اين كار بو سهل است . و اگر به سلطان قصه نوشتندى گفتى : من ازين خبر ندارم عارض داند . و حاصل خلق بسيار از آن بشكست . و خلق سلطان مسعود را دشمن گرفتند و دعاى بد كردند ، و آن بدنامى به اطراف عالم منتشر شد و سلطان را از آن كار پشيمانى