سديد الدين محمد عوفى

مقدمهء مصحح 55

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

خواسته آيد بخرجها كه كرده‌اند و آن را بديوان عرض فرستاده شود و من كه بو سهلم لشكر را بر يكديگر تسبيب كنم و براتها بنويسند تا اين مال مستغرق شود ، و بيستگانى نبايد داد يك سال تا مالى بخزانه باز رسد از لشكر و تازيكان ، كه چهل سال است تا مال مىنهند و همگان بنوااند و چه‌كار كرده‌اند كه مالى بدين بزرگى پس ايشان يله بايد كرد . امير گفت نيك آمد و با خواجهء بزرگ خالى كرد و درين باب سخن گفت ، خواجه جواب داد كه : فرمان خداوند راست بهرچه فرمايد ، اما اندرين كار نيكو بينديشيده است ؟ گفت : انديشيده‌ام ، و صواب آن است و مالى بزرگ است . گفت : تا بنده نيز بينديشد آنگاه آنچه او را فراز آيد باز نمايد كه بر بديهت راست نيايد ، آنگاه آنچه راى عالى بيند بفرمايد . امير گفت نيك آمد و بازگشت و آن روز و آن شب انديشه را بدين كار گماشت و سخت تاريك نمود وى را ، كه نه از آن بزرگان و زيركان و داهيان روزگار ديدگان بود كه چنين چيزها بر خاطر روشن وى پوشيده ماند . ديگر روز چون امير بار داد و قوم بازگشت ، امير خواجه را گفت : در آن حديث دينه چه ديده است ؟ گفت : بطارم روم و پيغام دهم . گفت : نيك آمد . خواجه بطارم آمد و خواجه بو نصر را بخواند و خالى كرد و گفت : خبر دارى كه چه ساخته‌اند ؟ گفت : ندارم . گفت : خداوند سلطان را برين حريص كرده‌اند كه آنچه برادرش داده است بصلت لشكر را و احرار و شعرا را تا بوقى و دبدبه‌زن را و مسخره را ، بايد ستد . و خداوند با من درين باب سخن گفته است ، و سخت ناپسند آمده است مرا اين حديث . و در حال چيزى بيشتر نگفتم ، كه امير را سخت حريص ديدم در باز ستدن مال . گفتم : بينديشم و دى و دوش در اين بودم و هرچند نظر انداختم صواب نمىبينم اين حديث كردن ، كه زشت‌نامى بزرگ حاصل آيد ، و ازين مال بسيار بشكند كه ممكن نگردد كه باز توان ستد . تو چه‌گويى درين باب ؟ بو نصر گفت : خواجهء بزرگ مهتر و استاد همهء بندگان است و آنچه وى ديد صواب جز آن نباشد و من اين گويم كه وى گفته است كه كس نكرده است و نخوانده است و نشنوده است در هيچ روزگار كه اين كرده‌اند ، از ملوك عجم كه از ما