سديد الدين محمد عوفى

مقدمهء مصحح 39

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

انتهى الى ذكر الثياب و أنّها لى . فقالت له فى الحال : قم فقال : لم ؟ قالت لئلّا تجئى ستّى فتراك و ليس معك شيئ فتحرد علىّ فاخرج إلى برا حتّى أصعد فأكلّمك من فوق . فخرج و جعل ينظر أن تخاطبه من روزنة فى الدّار الى الشّارع و هو جالس . فقلبت عليه مرقة سكباج فصيّرته آية و نكالا و ضحكت فبكى و قال . » عوفى : « آن مطربه چون او را بديد گمان برد كه مگر از ثروت او چيزى مانده است و حال او طراوتى گرفته . در بگشاد و از حال وى پرسيد . جوان از سردرد و رنج بادى سرد از دل گرم برآورد و گفت : از دست روزگار و ز جور سپهر پير * بىوصل يار و انده فقرم چنين اسير بدانكه اين لباس به عاريت خواسته‌ام و بدين حال خويشتن به نزديك تو آورده‌ام تا مگر ديده يكدم به جمال تو بياسايد . آن زن چون دانست كه بيچاره مفلس است به استخفافى هرچه تمامتر او را از خانهء خود برون كرد و گفت از پس ديوار ما بايست تا از دريچه با تو سخن گويم . آن مسكين زمانى توقف كرد و آن نااهل كاسهء خوردنى كه از دوشينه خورده بود از بام در وى ريخت و او را رسوا كرد . بيچاره چون آن بديد مرا گفت . » دهستانى : « چون مغنيه او را بدان حالت بديد شك نكرد كه حال او قوامى پذيرفته و كار او نظامى يافته و به همه حال براى او تحفه و هديه آورده باشد به بشاشت و انبساط تمام او را استقبال نمود و از حالش پرسيدن گرفت من مصدوقهء حال چنان كه بود با وى تقرير كردم و تا آنجا رسانيدم كه جامه‌هاى او از من است كه پوشيده است . چون بر كيفيت ماجرا وقوف يافت به وى گفت : برخيز و بيرون رو پيش از آنكه خواجهء من بيايد و ترا ببيند ، و چون چيزى نياورده‌اى با من خصومت كند و گويد كه به چه سبب او را به اينجا راه داده‌اى ؟ پايين بنشين تا من بر بام آيم و از بام با تو سخن گويم . آن بيچاره برخاست