مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
96
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كنم . كودكان گفتند : ما هردو برادريم و پدر ما از ساحران بزرگ بود و در اين كوه در غارى منزل داشت . چون بمرد ، اين تاج را با اين عصا بميراث گذاشت . برادرم ميگويد كه عصا از منست . من ميگويم كه عصا جز من ، ديگرى را نشايد . تو در ميان ما حكم كن و ما را از يكديگر رها كن . حسن گفت : اى فرزندان من ، فرق در ميان عصا و تاج چيست و آنها چه خاصيت دارند ؟ شما خاصيت آنها بازگوئيد تا من در ميان شما حكم كنم . كودكان گفتند : هريكى ازينها سرّى عجيب دارد . اما عصا ، مساوى خراج جزاير هفتگانه واق است و تاج نيز بدينسان است . حسن گفت : اى فرزند ، اين دو چيز حقير ، چگونه بدينسان توانند بود ؟ تو سرّ آنها بر من بنماى . آن كودك گفت : اى عم ، اينها سرّى عجيب و خاصيتى بزرگ دارند . از آنكه پدر ما صد و سى و پنج سال عمر كرد و در تمامت عمر در تدبير اين عصا و تاج بكوشيد تا اينكه آنها را استوار كرد و سرّ مكنون در آنها بگذاشت و تمامى طلسمات در آنها نقش كرد . چون كار آنها را بانجام رسانيد ، مرگ ، او را دريافت . اما خاصيت اين تاج آنست كه هركه او را بر سر نهد ، از چشم مردمان ناپديد شود و تا اين تاج ، آن شخص را بر سر است ، كسى او را نمىبيند . و اما اين عصا را خاصيت آنست كه هركه برو مالك شود ، بهفت طايفه جن حكمرانى كند و هروقت آن عصا را بر زمين زند ، همهء طوايف جن در خدمت او حاضر شوند و پادشاهان روى زمين به مالك اين عصا فروتنى كنند . حسن چون اين سخن بشنيد ، ساعتى سر به زير افكنده ، با خود گفت : به خدا سوگند من به اين عصا و تاج از اين دو كودك محتاجترم . اكنون بايد كه حيلتى كرده ، تاج و عصا بدست آورم و زن و فرزندان خود را از اين ملكهء ستمكار خلاصى دهم و از اين مكان خطرناك سفر كنم . آنگاه سر بسوى كودكان برداشته ، بايشان گفت : اگر شما ميخواهيد كه خصومت شما رفع شود ، من شما را امتحان ميكنم . هركدام يك از شما برفيق خود غلبه كند ، عصا از آن او باشد و هركدام مغلوب شود ، تاج را او بردارد . كودكان گفتند : اى عم ، ترا در آزمودن ما