مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
97
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
وكيل كرديم . حسن گفت : اى كودكان ، من سنگى برداشته ، او را بيندازم . هركدام از شما به آن ديگرى سبقت كند و سنگ را گرفته ، پيش از رفيق خود نزد من آيد ، عصا از آن او باشد . و هركدام پستر آيد ، تاج را او بردارد . كودكان گفتند : ما اين سخن از تو پذيرفتيم و به اين حكم راضى شديم . آنگاه حسن ، سنگى گرفته ، به قوت هرچه تمامتر او را بينداخت . كودكان بگرفتن سنگ بشتافتند و از حسن دور شدند . حسن ، تاج گرفته ، بر سر نهاد و عصا بدست گرفت و از آن مكان به مكان ديگر رفت تا راست و دروغ سخن ايشان بداند . پس كودك خوردسالتر بگرفتن سنگ سبقت كرده ، بمكانى كه حسن در آنجا بود ، بازگشت . از حسن اثرى نيافت . بانگ ببرادر خود زد كه : آن مرد كه در ميان ما حكم بود ، كجا شد ؟ برادرش گفت : من او را نمىبينم و نمىدانم كه به آسمان بر شد و يا به زمين فرورفت . ايشان حسن را جستجو كرده ، نيافتند . و حسن در مكان خود ايستاده بود . پس از آن كودكان ، يكديگر را دشنام داده ، گفتند كه : عصا و تاج از دست ما بيرون شد . نه مرا ازو بهرهء شد و نه ترا سودى . و پدر ما همين سخن بما گفته بود ولى ما سخن او را فراموش كرده بوديم . آنگاه كودكان از پى كار خود شدند و حسن تاج بر سر و عصا بدست به شهر اندر شد . هيچكس از مردمان شهر او را نديد . پس از آن بقصر آمده ، بمكانى كه عجوز شواهى ام الدواهى در آنجا بود ، برفت . عجوز ، او را نديد . حسن نزديك رفته ، بطاقچهء كه در بالاى سر عجوز بود ، برشد . و در آنجا شيشهها فروچيده بودند . حسن آن شيشهها بجنبانيد و آنها را به زمين انداخت . ام الدواهى فرياد برزد و بر پاى خاسته ، با خود گفت كه : ملكهء نور الهدى ، شيطانى بسوى من فرستاده كه با من اين كارها مىكند . از خدا همىخواهم كه مرا از ملكه خلاصى دهد و مرا از خشم او برهاند . كه او در وقتى كه خواهر خود را بدينسان بزند و از گيسوانش بياويزد ، با من بيچاره چه خواهد كرد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .