مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

95

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غول اندرو قدم ننهد ور نهد بود * درمانده‌تر ز مورچهء لنگ در لگن چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن ، ابيات را كه بخواند ، بگريست و بر كنار نهر ، قدمى چند برفت . دو پسر خوردسال از فرزندان ساحران و كاهنان بديد كه عصائى مسين كه طلسمات بر آن نقش بود ، با تاجى چرمين كه سه تركهء پولاد طلسم گشته داشت ، در پيش روى كودكان افتاده و آن دو كودك با يكديگر جنگ ميكردند و يكديگر را همىزدند تا اينكه خون در ميان ايشان جارى شد . يكى ميگفت : عصاى مسين از منست . و آن يكى ميگفت : عصاى مسين ، جز من ، ديگرى را نباشد . حسن در ميان ايشان داخل گشته ، آن دو كودك را از يكديگر جدا كرد و بايشان گفت : سبب اين خصومت چيست ؟ گفتند : اى عم ، در ميان ما حكم كن . كه خداى تعالى ترا بسوى ما فرستاده كه در ميان ما حكم كنى . حسن گفت : شما حكايت خويشتن با من حديث كنيد تا من در ميان شما حكم