مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
91
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملكه نور الهدى ، فرزندان او را گرفته و گفت : اى پليدك ، تو اين فرزندان از كجا آوردى ؟ مگر بىاطلاع پدر ، شوى گرفته و يا اينكه زنا كردهء ؟ اگر چنانچه زنا كردهء ، ترا تعزير بايد . و اگر بىاطلاع ما شوى گرفتهء ، چرا ازو جدا گشته و از بهر چه او را از فرزندانش جدا ساخته ، بدين شهر آمدهء ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه با خواهر گفت : چرا فرزندان او را از وى جدا ساخته ، به اين شهر آمدهء و فرزندان خود را چرا از ما پوشيده همىدارى ؟ مگر گمان ميكنى كه ما از كار تو آگاهى نداريم ؟ بدان كه كار تو بر ما آشكار گشته . پس از آن ملكه نور الهدى ، كنيزكان را فرمود كه او را گرفته ، بازوان ببندند و قيدهاى آهنين بر وى نهند . كنيزكان چنان كردند . آنگاه ملكه نور الهدى بعقوبت او امر كرد . تن او را با تازيانه ، شرحهشرحه كردند و از گيسوان او گرفته ، بسوى زندان بكشيدند . و ملكه نور الهدى ، كتابى به پدر خود ، ملك اكبر نوشته ، خبر او را از بهر پدر بيان كرد و در آن كتاب نوشت كه : در شهر ما مردى از انسيان پديد آمده . و خواهر من ، نور السنا را دعوى اينست كه با سنت پيغمبر با آن مرد تزويج كرده و ازو دو پسر زائيده . و تاكنون آن پسرها از ما پنهان داشته تا اينكه آن مرد آدميزاد كه حسن نام دارد ، به اين سرزمين آمده ، ما را خبر داده است كه نور السنا زن اوست . و ديرگاهى است كه فرزندان او را گرفته ، بىخبر بيرون آمده و در وقت آمدن بمادر او گفته كه بپسر خود بگو كه هروقت شوقمند ديدار من شود ، بسوى جزاير واق آيد . چون آن مرد بدين مكان رسيد ، او را گرفته ، در نزد خود نگاه داشتم و عجوز ام الدواهى را فرستادم تا نور السنا را با فرزندان او نزد من آورد . و من عجوز را گفته بودم كه فرزندان او را پيش از حضور او در نزد من حاضر كند .