مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

88

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين كار بعجوز ام الدواهى دشوار شد . ولى با ملكه سخن نميتوانست گفت . چون حسن از قصر بدر شد ، حيران ماند و نميدانست كه بكجا رود . فراخناى جهان بر وجود او تنگ شد . نه كسى مييافت كه به او حديث گويد و با او انس گيرد و نه كسى كه او را تسلى دهد . آنگاه هلاك را يقين كرد . از آنكه قدرت سفر نداشت و كسى را كه با او سفر كند ، نمىشناخت و راه بسوئى نميدانست و از خيال گذشتن مكان جنيان و وحشيان ، مضطرب و حيران بود ، و از زندگانى نوميد گشته ، همىگريست تا بى خود افتاد . چون به خود آمد ، از فرزندان و زن خود ياد كرده ، گفت : كاش بدين ديار نمىآمدم . آنگاه اين دوبيت برخواند : بدان اى نگارين كه بردندم از تو * بدانسان كه آرند اسيران كافر خروشان و جوشان و گريان و بريان * برى گشته از خواب و بيزار از خور پس از آن اين دو بيت نيز برخواند : بر آسمان ز غم عاشقى است اختر من * بر آن گرى كه مر او را چنين بود اختر اگر بشهد و شكر ماند اين حلاوت عشق * ملول گشتم و سير آمدم ز شهد و شكر چون ابيات بانجام رسانيد ، با خاطرى ملول روان شد تا بخارج شهر برآمد . و از كنار نهر هميرفت و نميدانست كه بكجا ميرود . حسن را كار بدينجا رسيد . و اما زن حسن ، نور السنا يك روز پس از رفتن عجوز ، عزم رحيل كرد . در آن هنگام ، حاجب پدرش نزد او شد و در برابر او زمين ببوسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نور السنا در هنگامى كه عزم رحيل داشت ، پدرش نزد او آمده ، گفت : اى ملكه ، پدر تو ملك اكبر ، ترا سلام مىرساند و ترا